Wednesday, March 7, 2012

Invisible Children

لطفا این ویدئو رو ببینید. البته اگه خیلی‌ حساس هستین نبینید. ولی‌ اگه دوست دارین یه خورده از داستان زندگی‌ خودتون دور بشوید و یه نگاهی‌ به زندگی‌ یه جماعت دیگه بندازید، حتما ببینیند.

رو کودکان پنهان کلیک کنید لطفا



Tuesday, March 6, 2012

مردی که مدت هاست که دیگر عبای شکلاتی نمیپوشد

بابا یه رای داد و دل جماعتی رو برد با خودش . مال یه عده رو برد به صحرای کربلا و مال یه عده رو شکست و مال یه عده رو خوشحال کرد و.. خلاصه که این مرد همینطوریش رو دل همه تاثیر گذشته و می‌ذاره.

نکته تو اینه که:

کلا هر اتفاقی‌ می‌افته این مرد باید نظر بده.......

باید یه چیزی بگه، یه کاری بکنه..........

اگه زود بگه، باز دل یه عده می‌شکنه یه عده خوشحال........

اگه دیر بگه یه مدل دیگه دلبری میکنه.....

اگه نگه و ساکت بشینه یه جوری پاش گیره........

اگه بگه و اون‌جوری که من و تو دلمون نخواد بگه، باز قلب ما رو متروک میکنه(یعنی‌ باعث میشهِ قلب ما ترک بخوره).........

در مجموع کلا این آدم خیلی‌ دلبری میکنه و کرده و میکنه ولی‌ به مدل‌های مختلف...!!!!


پینوشت: نمیدونم چرا ما(شاید هم فقط من....) خلاصه اینکه نمیدونم چرا من/ما تو ذهنم یه قالبی واسه هر کس میسازیم ،بعد یه عکس تو یه فیگوری که دوست داریم از اون آدم میگیریم، میذاریمش تو اون قالب، بعد همش دوست داریم اون آدم رو در قالب اون عکس، و اون قالب تا آخر عمر آاش ببینیم.

اصلا ممکنه که اون آدم از اول اونی‌ نبوده که ما تصویر کرده بودیم.

اصلا ممکنه که خیلی‌ مثبت تر، متفاوت تر ،...اصلا یه مدل دیگه تر بوده ولی‌ من یه جور دیگه برداشت کردم یا تصویر و قضاوت جمعی‌ اون رو این شکلی‌ کرده...........

یا اصلا ممکنه که از اول قضاوت ما درست بوده، ولی‌ دلیل ندره که یه آدمی‌ رو تا آخر عمر آاش تو همون قالب اولیهٔ ببینیم. آدم‌ها با گذر زمان، شرایط، بعضی‌‌های زندگی‌ به شدت تغییر می‌کنن(این رو هر روز باید یکی‌ به خودم بگه)..........

در آخر اینکه چرا ما اینقدر دوست داریم حرکت همه رو بذاریم زیر ذره بین ، و بدون اینکه دلیل یه حرکت رو یا یه حرف اون آدم رو بشنویم با تانک از روش ردو بشیم یا ببریمش تا آسمان هفتم....


پی‌‌نوشت ۲: کلا سید، خودمونیم خیلی‌ هیجان به زندگی‌ ما وارد میکنی‌‌ها .. کلا هر بار یه حرکت جدید رو میکنی‌ که هیجان به زندگی‌ خمود و بی‌ استرس ما وارد میکنی‌.. ..


Sunday, March 4, 2012

دو داستان با یه چند تا خورده ریز سوال

این یک داستان واقعی‌ است

اپیزود ۱:

دخترها بزرگ شده بودن، حدود ۲۴-۲۵ سال داشت، کار میکرد، خانواده خوبی‌ داشت، پدر مادر هر دو تو درجه بالای تحصیلی‌ بودن و شغل خیلی‌ خوبی‌ داشتن، پدر مادر حدود ۵۰-۵۵ سال داشتن. زندگی‌ قابل قبولی داشتن. دختر‌ها کار میکردن، هر کدوم همونطور که دوست داشتن......ولی‌ خوب راضی‌ نبودن،.....دوست داشتن که برن، از شهر خودشون برن، از مملکت شون برن.. به هزار و یک دلیل که این روز‌ها اکثر آدم‌ها دارن واسه رفتن. رفتن از ایران و مهاجرت.......

گفتن دلایل نمی‌تونه اینجا کمکی‌ به داستان من بکنه، ولی‌ فرض کن که به خاطره تموم اون دلایلی که همه دارن، دختر‌ها هم همون دلایل رو داشتن. گفتن که نمیخوان ایران زندگی‌ کنن.

پدر مادر اول راضی‌ نبودن، مثل همهٔ پدر مادر‌های دیگه. به هزار و یک دلیلی‌ که همهٔ پدر مادر‌ها دارن که بچه‌هاشون از پیششون نرن......

بعد کم کم راضی‌ شدن. اون هم باز به هزار یک دلیلی‌ که همه پدر مادر‌ها در آخر راضی‌ میشن که بچه‌هاشون از پیششون برن. ...

نشستن فکر کردن که خوب دختر‌ها بزرگ شدن، و خودشون باید واسه خودشون تصمیم بگیرن، شاید خیر و صلاحشون در رفتن باشه، شاید خوشبختیشون در این باشه که برن.....

دختر‌ها رفتن.....

کم کم پدر مادر افسرده شدن، مریض شدن، کم کم تنهایی خسته شون کرد، ضعیف شون کرد...

دختر‌ها میومدن و سر می‌زدن، ولی‌ دیگه پدر مادر اون نبودن که اون‌ها قبلش دیده بودن..

دختر‌ها صحنه رو که میدیدین ناراحت میشدن، وقتی‌ ناراحت میشدن، غصه می‌خوردن،وقتی‌ به آدم‌های اطراف و مهاجر‌های اطراف نگاه میکردن، همه رو کم و بیش مثل خودشون میدیدیدن. بچه‌ها اونجا، پدر مادرها جای دیگه..

انگار هر چه بیشتر آدم هایی شبیه خودشون میدیدن، از میزان عمق غصه شون کم میشد. کمی‌ نرمال تر بود، چون همه مثل هم بودن.

انگار انگار هر چه بیشتر آدم‌ها در شرایط مشابه قرار داشته باشن، حتا اگه بدترین شرایط موجود باشه، انگار که دید عموم بهش عادی تر می‌شه (مثل همین زندان‌های ما، الان دیگه خیلی‌ هم اهمیت نداره که دیگه چه تعداد آدم‌های بیشتری بگیرن و بندازن زندان، ..چون خوب مثل اون‌ها زیاد هستن و همه انگار موضوع تازه‌ای نیست که که بخوان بهش فکر کنن، ..جدا از اینکه اگه هم خود موضوع یه فاجعه باشه ، ولی‌ چون هر روز داره فاجعه اتفاق می‌افته، پس فاجعه هم می‌شه جزوی از زندگی‌ روز مره...)

دختر‌ها عادت کردن که پدر مادر را در گیر تر و خسته تر از دفعه پیش ببینند، پدر مادر هم عادت کردن که از دور لبخند بزنن و ادعا کنن که همه چیز خوبِ .


اپیزود ۲

زن واسه خودش آدم مهمی‌ بود، تو کار خودش خیلی‌ خوب بود. تو بخش خصوصی کار میکرد و تو حوزه کاری خودش شخص قابل توجهی‌ بود. مرد هم آدم مهمی‌ بود. متخصص در کار خودش، و آدمی‌ با چهره موجه.... هر دو حدود ۵۰-۵۵ سال سن داشتن..

زن و مرد تصمیم گرفتن که ترک وطن کنن. به هزار و یک دلیل که همه آدم‌ها در این روز‌ها تصمیم به ترک وطن می‌کنن...

دختر و پسری داشتن که پسر همراه شد و دختر ترجیح داد که بماند. حدود ۲۴-۲۵ سال.

زن و مرد و پسر رفتن، دختر ماند

دختر ماند. تنها شد....

هر سال زن و مرد به دختر سر می‌زدن، زن و مرد نگران دختر بودن، دائم تماس داشتن، و هر دو طرف نگران دلتنگ هم بودن............

زن و مرد سر می‌زدن به دختر. سالی‌ یک بار..

دختر تنها بود، دختر کم کم افسرده شد، مریض شد، کم کم تنهایی خسته ش کرد، ضعیف آاش کرد...

تا اینکه دختر خودکشی‌ کرد.. بار اول جانِ سالم به در برد، مرد رفت که پیش دختر بماند..

دختر خوب نشد.. و تازگی‌ها برای بار دوم خودکشی‌ کرد ... زن هم رفت...

پایان اپیزود ۲


نقش مسولیت/مسولیت متقابل دختر‌های اپیزود ۱ رو با زن و مرد اپیزود ۲ چطوری میبینی‌؟

پدر مادر اپیزود ۱ با دختر اپیزود ۲ چقدر شبیه هم هستن؟

فکر میکنی‌ که اون زن و مرد باید میموندن، ولی‌ اون دختر‌ها اشکالی‌ نداشت که برن؟ یا بر عکس؟ یا اصلا همه حق داشتن که هر کجا که میخوان برن؟

اصلا فکر میکنی‌ که آدم‌ها چقدر حق دارن که به زندگی خودشون فکر کنن؟ یا اصلا از چه سنی‌ حق دارن که برای خودشون زندگی‌ کنن؟ حالا سن هم مهم نیست، اصلا فکر میکنی‌ که این مسئولیت متقابل چطوری اینجا تعریف می‌شه

شاید هم اصلا حرف‌های من رو نفهمی، در کلا میزان مسئولیت آدم‌ها تو زندگی‌ همدیگه چقدر؟

کلا میتونی‌ هم اصلا ولش کنی‌ و بهش فکر نکنی‌....



Thursday, March 1, 2012

درخت

دنیا را به کودکان بدهید، دست کم برای یک روز، آنها جهان را از ما خواهند گرفت و در آن درختان جاویدان در آن خواهند کاشت

Wednesday, February 15, 2012

من عاشق شدم

من عاشق شدم، یعنی‌ واسه هزارمین بار عاشق شدم، هی‌ عاشق میشم و همینطوری عشق رو عشق میاد، بعضی‌ هاش کم رنگ می‌شه ولی‌ بعضی‌ هاش پر رنگ تر می‌شه.

من این دفعه عاشق یه جفت لوپ قرمز با دوتا چشم درشت سیاه با یه جفت مژه بلند عروسکی(از اون مدل‌ها که شبیه ریمل زده هستن) با یه صورت گرد قلنبهٔ که تو لوپ هاش چال می‌افته وقتی‌ می‌خنده با یه لب غنچه‌ای شدم.

از وجنات و محسنات این معشوق من همی‌ بس که یه شکم گرد قلنبهٔ به همراه دست و پایه تپلی که مچچ دست عملا دیده نمی‌شه و وقتی‌ مچچ دستش رو سعی‌ میکنی‌ که از زیر این همه لایه قلنبگی در بیاری بیرون نگاه کنی‌، میبینی‌ که اشغال جم شده اون تو و گیر کرده زیر این قلنبگی‌ها و لایه‌های گوشت.

گردن معشوق من هم همین‌طوره، چون اصولاً گردن نداره، و وقتی‌ سعی‌ میکنی‌ که خط گردن رو ببینی‌، میبینی‌ که کلی‌ چیز میز اون جا هست که زیر این همه گوشت پنهان شده.

معشوق من علاوه بر جذابیت‌های ظاهری، یه اخلاقی‌ داره که نگو.................

ساکت، آروم، همواره لبخند میزنه و هر بالایی که سرش بیاری فقط همینطوری نگاهت میکنه و فقط می‌خنده.

خوشحال و راضی‌ از زندگی‌................

معشوق من خیلی‌ خوبه‌ه‌ه..................

خیلی‌ زیاد دوستش دارم......... و تو نمیدونی که میزان دوست داشتن من چقدر زیاده....... . اصلا برات قابل تصور نیست...........

عکسش‌ رو گذاشتم سر میزم و هر دقیقه نگاهش می‌کنم. هر بار که از دست کار زیاد عصبی و خسته میشم نگاهش می‌کنم، هر بار که خوشحالم نگاهش می‌کنم، هر بار که دلتنگم نگاهش می‌کنم. خلاصه زیاد نگاهش می‌کنم.

معشوقم رو یه چند وقتی‌ می‌شه که ندیدم....... خیلی‌ دلتنگم................


Thursday, February 9, 2012

لذت کودکانه یا شاید هم بالغانه

تازه شروع کردم که یه سری دوره میرم که مربوط به کارم می‌شه. وای که چقدر حال می‌کنم از مطالبی که سر کلاس گفته می‌شه، نمیدونم تو این موقعیت قرار گرفتی‌ که همزمان که داری یه کاری رو بصورت پرکتیکال انجام میدی، منظورم اینه که در طول روز با تمام اون موضوعات به صورت مثال عملی‌ و واقعی‌ در ارتباطی‌ و عصر‌ها که میرم سر کلاس به صورت علمی‌ روش بحث میکنن. خیلی‌ خوبه‌ه‌ه

به وجود اینکه شدیدا خسته از سر کار میرم سر کلاس و یا آخر هفته‌ها کلا در گیرش شدم ،ولی‌ خیلی‌ لذت بخش. یعنی‌ بعد مدت‌ها دارم دوباره لذت خوندن و یاد گرفتن رو تجربه می‌کنم.بعد کلاس که میرم فرداش سر کار انگار که اعتماد به نفسم تو کار قشنگ درجه آاش داره تغییر میکنه. تازه ورای اون، وقتی‌ سر کلاس آدم‌های دیگه رو میبینم که تو موقعیت‌های مشابه تجربه‌های کاریشون رو به بحث میذارن، کلی‌ می‌تونم کیفیت کاری خودم و سیستمی‌ رو که دارم روش کار می‌کنم نقد کنم و یعنی‌ در واقع مقایسه کنم.

چون تاوقتی تو یه ارگانیزشنی باشی‌ که یه مدل سیستم و پرسیجر داره، کمتر شانسی پیش میاد که بری یه جای دیگه رو مشابه همون پیدا کنی‌ و ببینی‌ که پرسیجر اونا چطوری و کیفیت کار خودت رو یا شاید هم کمیت کار خودت رو بهتر کنی‌ یا رو به تغییر خوب پیش ببری.

کلا درس خوندن چقدر خوبه. انگار یه عادت کهنه قدیمی‌ که کلی‌ باهاش حال میکردی، دوباره رو اومده، یه احساس تازگی به آدم میده. یه جوری حس مفید بودن ذهنی‌ می‌کنم.

خصوصأ اینکه وقتی‌ این بتونه یه ذهن پر از سوال و در گیر رو کمی‌ تا قسمتی‌ آروم کنه. از طرفی‌ کودک یا بالغ ( من الان نمیدونم که اون بالغ یا کودک ذهن من اینجا) شلاق بدست ذهنت رو که دائماً وقتی‌ دور از کتاب و کلاس باشی‌ تو رو تنبیه میکنه تا حدودی ارضا کنی‌.


بگذریم از اینکه وقتی‌ موقع تحویل پروژه می‌شه، کمی‌ از این همه توصیفات بالا شرمنده میشی‌ و حس می‌کنی که ... مثل الان. که تا ساعت ۹:۳۰ شب سر کلاس بودم، فردا صبح باید سر کار برم و امشب باید پروژه یکی‌ از درس‌ها رو تحویل بدم..............

نه نه من می‌خوام این دفعه ثابت کنم که تا آخرش لذت می‌برم......


Monday, February 6, 2012

بهمن در دره تاریک

....

و جان انسان چقدر بی ارزش ....
یادم هست روزهایی که چند نوبت در روز صدا و سیما عملیات نجات معدن چیان همان کشور دور را نشان میداد
یادم هست نجات یک بچه گربه را چند بار نشان میدادند
یادم هست توله شیرهای خیابان های تهران را ....
اینجا آدم نه آدمیانی مردند ... درد دارد ... می فهمی درد را ؟ میدانی برادری که سرمای -30 را نمی فهمد و اشک بر چشمانش قندیل می بندد از نبود برادر ؟
میدانی خویش را قانع کردن که میآید ... یعنی چه ؟ میدانی هر بیل مکانیکی که در برف می رود تا بیرون آید و تکه از پیکر برادرت به آن نیاویخته باشد چه جانی می خواهد ؟ می دانی گرم نگه داشتن غذای پسر را در دل مادر تعبیر کردن یعنی چه ؟
میدانی کفش پسرت را جلوی سگ های زنده یاب بگیری و تمام امیدت را به بخار دهان او بدوزی یعنی چه ؟
میدانی تا نیمه شب ، زیر نور مهتاب ، شلاق باد سرد و مرد افکن را تحمل کردن یعنی چه ؟
نه نمی دانی آقای مدیر ، آقای مسوول ، آقای صاحب منصب ، آقای رسانه ، آقای روزنامه و ....
اینجا انسان می میرد ! افسوس تو کافی ست ؟ کاش می شد محاکمه ات کرد ، کاش می شد از تو سوال کرد ! اینجا حتی از تو سوال هم نمی توان کرد !
آری از همدان می گویم ، از فواد ، از اکبر ، از فرهاد و همسرش ! آسوده بخواب آقای مسوول و خودت را برای سخنرانی های فردا آماده کن ! قیافه ی حق به جانب یادت نرود... حمد و ثنا بگو و از آنچه نکرده ای و آن دور اندیشی نداشته ات سخن بران !
آقای مسوول اندکی خلوت کن با خودت ... اگر دلت هنوز هم نمی لرزد ........... وای بر شما.....
از روز جمعه همدان عزا دار شده ، در کماست ، فلبش آرام تر می زند ، شهر به نفس نفس زدن افتاده ، آری مسوولین غیر بومی همدان چه دلسوزی می توانند داشته باشند برای شهری که خانه آنها نیست ؟ چه غیرتی به من و همشهریانم داشته باشند وقتی خود را گذرا می دانند ؟
بودجه هایتان کجاست که یکی از بهترین مربیان اسکی این شهر بدون فرستنده اضطراری در پیست بوده ؟ امکانات امدادی ما برای سومالی ست ؟؟؟ اینجا انسان می میرد !
و کسانی که آقای مسوول غیر بومی را به نهاد های تصمیم گیر شهرم تحمیل کرده اند هم مسوولند ! آسوده بخوابید ، اینجا نهایت 4 خانواده عزادار شده اند ،نهایت شهری با بغض نگاهتان می کند ، نهایت فردا برای دلداری به خانه های داغداران خواهی رفت ، امشب را آسوده بخواب آقای مسوول ، اینجا
نهایت ، آدم می میرد ! آسوده بخواب امشب را ...........

مطلب بالا رو امین احمدی نوشته. من اینجا به اشتراک گذشتم.

...شهر من این روز‌ها در گیر یه داستان غمگینِ دیگه است،

تو اونجا یه پیست اسکی هست که کلی‌ همه زمستون‌ها که می‌شه می‌رن اسکی. بهش میگن "تاریک دره". خاطره از پیست اسکی زیاد دارم. هم تابستون هاش قشنگ، هم زمستون هاش.هفته پیش ظاهراً مثل همیشه همه رفته بودن اسکی، ولی‌ یه هوو بهمن میاد ، و یه عده‌ فرار می‌کنن. ولی‌ ۴ نفر تو بهمن گیر میفتن.

الان چند روز که دارن دنبالشون میگردن، مردم خودشون داوطلبی اونجا وایسادن و دارن دنبالشون می‌گردن. این روز ها همدان خیلی سرده، میگن -۳۰ درجه است. شب‌ها باد سرد میاد. روز‌ها یه سوز و بوران شدید تو شهر هست. حتا تصور کردنش خیلی‌ وحشتناکِ که تو اونو سرما اون طفلکی‌ها زیر برف موندن، و چه آدم‌های نازنینی تو اون سرما دارن دنبال بچه‌هاشون می‌گردن.

.............................