Saturday, December 8, 2007

Hamedan




In this second just I want be there
All of my memories are here
In this old and historical place
All of my childhood memories

Unfortunately I have no picture from my neighbourhood

Oh my dear father
Where are you?I miss you
I want your safe hug

Every time when I wanted to leave home and travel other city
You Read “doa” in my ears
After that I was sure that all good things will be happen

Please read “doa” another time in my ears
I need you and your attention

Friday, December 7, 2007

Flight wishing

These days and these seconds that it is passing, are very heavy and full of agitation and anxiety
Some minutes, just think about one thing;
Just want and wish go to a calm and peace island or figurative land, which don’t think about any thing, and don’t have stress and worry about nothing.

Nobody understand me in these second .
I’m alone, really alone.
Just hope maybe the Lord see me and don’t forget me.

Oh Lord
Please remember me.
I have nobody except you.

I don’t know when does this transition situation want to finish?

Or maybe, it is better I say hell.
Really Hell .

I don’t know
Maybe is an illogic appeal, that I want God forgive me and comply with all my desires.

but except the Lord I have nobody to redeem me.

God please remember me.

wish

Today
I read this article
see
Cry and Cry and Cry....
What is
Duty...
human being....

Thursday, September 13, 2007

new life

Hi
Im here in ST.johns
but I can not write farsi!!!
I try that as soon as possible I can write farsi
here is nice
but Im not in good mood maybe I should thinking more , and accept this new condition
marjan

Monday, December 18, 2006

تنفس

هواي خيلي قشنگيه
چقدر دلم مي خواد الان و اين ساعت ها كه هنوز اوائل روز و يا سرظهر توي اين هواي سرد و
باروني كه آفتاب پشت ابر هاست و يه نور سفيد وجود داره ، حالا توي اين حالت بريم پارك، يا يه
جاي پر درخت مثل باغ و كلي راه بريم و قدم بزنيم و نفس عميق بكشيم و وقتي از شدت راه
رفتن زياد عرق كرديم و دماغامون از زير شالگردن سرخ شد، و نوك انگشتامون در حالي كه
دستكش دستمون و دستامون رو داديم بهم ، يه مقدار سردش شد، يه جايي بنشينم و يه چاي داغ
داغ داغ با يه كيك خوشمزه بخوريم و كلي حرف هاي خوب خوب بزنيم و شعر بخونيم و از چيزاي خوب و خاطرات خوب
ياد كنيم وكلي صحبت هاي انگيزه دهنده وبا انرژي بكنيم
واااااي چقدر اين درخت هاي بدون برگ ، يا نصفه نيمه برگ دار ، خوشگلند
وقتي اين چكه هاي بارون روي بعضي از نوك شاخه هاشون مونده و قتي از زيرشون هر از گاهي راه مي ري يه هو شيطونيشون گل مي كنه و يه چند تا چكه آب ميريزن روي صورتت ، بعضي وقت ها درست مي افته روي پيشوني آدم و بعد راه مي گيره مي آد روي دماغ آدم
و اگه نا خود آگاه يه تنه به اين درخت ها بزني ، كه ديگه هيچي ، تقريبا آدم به صورت ملايمي مورد لطف قرار مي گيره

Sunday, December 17, 2006

آینه

تا حالا شده احساس كني كه ديده نمي شي؟
يا اينكه احساس كني كه فقط يه بعد از وجودت داره ديده مي شه و از يه منظر دارن بهت نگاه
ميكنن.
خيلي وقت ها توي زندگيم توي يه سري از لحظات و موقعيت ها اين حس رو تجربه كردم
البته اگه بخوام كلي تر نگاه كنم ، وقتي نگاه مي كنم، مي بينم كه توي اين مملكت و اين جامعه با
صفاتي كه الان داره دارم زندگي مي كنم ، مي شه به راحتي بگم كه شايد از اولي كه به دنيا اومدم
تو اين جامعه ، من به عنوان اول يه انسان ، بعد به عنوان يه كودك ، بعد به عنوان يه نوجوان
و..... به عنوان يه عضوي از اين جامعه ، توي اكثر جاها ديده نشدم
و خيلي جا ها بايد خودم رو اثبات مي كردم و در حال حاضر هم بايد اثبات بكنم. بايد اثبات كنم
آهاي جماعت، من، من رو ببينيد .من هم هستم ، من هم وجود دارم ، من هم صاحب فكر و
شعورم ، من هم در حد خودم مي تونم براي خودم ،زندگيم ، موقعيتم ، آينده ام ، فكر كنم و
تصميم بگيرم .
و اين ديده نشدن توي همه زواياي زندگي هست
از مدرسه و دانشگاه و جامعه و كارو تصميم هاي كلان اجتماعي و آينده سياسي و فرهنگي و
اجتماعي و رفاهي جامعه گرفته تا توي اجتماع هاي كوچكتري مثل خونه و جمع خانواده و دوستان
و گروه هاي اجتماعي كه باهاشون ارتباط داري
بعضي وقت ها كه توي خيلي از اين دسته بندي ها ، اصلا ديده نمي شي ، يعني اصلا وجود نداري و
مهم هم نيست كه وجود نداري و از قصد يا غير قصد نمي بيننت ، بعضي وقت ها هم مي بينننت ،
منتها اونطور كه دلشون مي خواد ، بعضي وقت ها هم مي بيننت ، ولي فقط يه قسمت از وجودت رو
مي بينن ، و يادشون مي ره كه من چند قسمت دارم و چند بعد (با ضمه بخونين) .يا بد بينانه اش
اينه كه شايد فقط همون قسمت و زاويه وجودت براشون مهمه ، و بقيه اش مهم نيست ، پس لزومي
نداره كه ازون منظر هم بهت نگاه كنن ، و با جمع اين زوايا و ابعاد روي تو قضاوت كنن ، و يا
ارتباط باهات برقرار كنن ، و يا از همه مهمتر در تصميم گيري ها مشاركتت بدن و اصلا اصل مطلب
اينكه روت حساب كنن و به عنوان يك موجود ذي شعور بپذيرنن.

چفدر اين حس من رو آزار مي ده ، يعني يه جاهايي واقعا به مرز جنون مي رسم . ديوانه كننده
است ،
نمي دونم جاهاي ديگه يعني منظورم اونور آب چطوريه ، و چند درصد از وجود آدم ها ديده
مي شه ،يا اصلا ديده ميشن يا نميشن . بنا بر اين نمي تونم نظر بدم كه اون ها از ديده شدن
چه حسي دارن ؟ ولي مطمئن هستم كه خيلي از خلا هاي رواني رو كه من دارم رو ندارن و
انسان هاي متعادلتري هستن.

در مورد موضوعات اجتماعي و سياسي كه انقدر حس مي كنم ديده نشدم و نمي شم كه به صورت
پيش فرض براي خودم در اومده و تازه اگه جايي ادعايي هم در اين مورد باشه ، باور كردنش برام
سخته.
بگذريم از اينكه در هر موقعيتي اين امكان وجود داشته سعي كردم به اون بعد منفي و نا اميد
وجودم بقبولونم كه مثبت فكر كنم و همه چيز درست و من بايستي وظيفه خودم رو انجام بدم.

توي دايره هاي كوچيكتر زندگي يعني يه جاهايي مثل خونه و خانواده و دوست و و افرادي كه
باهاشون ارتباط داري ، وقتي ديده نمي شي ، اون موقع بدي احساس از يه نوع ديگه است. يه حس
تلخ و گزنده
احساس مي كنم به دليل اينكه وقتي توي جامعه و محيط هاي اجتماعي ديده نمي شي ، خيلي هم
دور از انتظار نبوده ، چون اصلا توقع ديده شدن ازشون نداري چون يه تاريخ خيلي قطوري داره
نشون مي ده كه خيلي نسل ها و انسان ها قبل از من نوعي بودن كه به هيچ هم در نظر گرفته
نشدن چه برسه به من و يه حس عميق تاسف و و اندوه وحشتناك زياد از نوع عميقش برات مي
مونه كه خيلي خيلي زياد دلت براي خودت و هم نسل هات و جامعه ات و اين مملكتت و خيلي
چيزهاي ديگه مي تپه و مي سوزه و تمام وجودت رو اين اندوه در بر مي گيره و حس يه اسير در
بند رو داري كه هم چشم هاشو بستن و هم دهنشو و در مورد آينده اش و حالش دارن تصميم
مي گيرن و نظر مي دن
اما در مورد گرو هاي اجتماعي اطراف آدم كه توي دايره كوچكتري هستن ، اين حس تلخ ، براي
من از اونجا مي آد كه شايد توقع من اينه كه ديده بشم. چون ديدگاه من از اين افرادو تصوري كه
ازشون دارم اين انتظار رو توي من بوجود مي آره كه من رو ببينن
در مورد اينكه اصلا داشتن انتظار درست هست يا درست نيست ، بذار الان توي اين مقطع چيزي
نگم
شايد هم كلمه انتظار كلمه جالب و لطيفي نباشه – لااقل توي لغت نامه من – شايد بشه گفت كه
دلم مي خواد ديده بشم
به اينجاي متن كه الان رسيدم يه هو قفل كرده ام ، ذهنم داره توي مبحث انتظار داشتن يا نداشتن
دور مي زنه به خاطر همين توي ادامه دادن مطلب دارم الان در جا مي زنم!
اووووووووووه بايد راجع به اين" انتظار" و "دل خواستن" و اين ها بيشتر فكر كنم
خلاصه اينكه اين حس تلخ براي من خيلي جاها توي اين دايره كه گفتم وجود داره . اين رو
نمي تونم منكر بشم



ديشب با يه حس تلخ سر به بالش گذاشتم و خوابيدم
دلم یه آینه می خواد ، خیلی وقته که خودم هم خودم رو ندیده
یه فرصتی برای برانداز کردن قد و قواره ام و کج و معوجی هام