Thursday, April 17, 2008

بیقرار

بیقرارم بیقرار به معنای واقعی
یه هی
جان كاذب توی وجودمه ,هزار تا فكر توی سرم همزمان داره می چرخه
,دیشب خواب بابا رو دیدم ,خواب خوبی نبود. نمیخوام متنش روتعریف كنم ,چون ناراحت كننده است. ازطرفی هم به قول مامی خواب بد رونباید تعریفش كرد , فقط باید صدقه داد و دعاكرد .
مضطربم نه واسه خواب تنها, واسه همه چیز,
امروزروز آفتابی قشنگی, دیگه اینجا هم داره بهار میشه. مدتها بود توی آفیس آفتاب نتابیده بود كه امروز داره میتابه
شاید برم بیرون راه برم , پیاده روی شاید آروم شم

بار

یه بار بزرگ روی شونه هام سنگینی میكنه این بار رو هر لحظه هر ثانیه با خودم اینطرف و اونطرف می برم
یه باری كه تا میام كه احساس راحتی كنم یهو سنگینیش رو یادآوری میكنه بهم . تا میام كه خوشحال باشم و لبخند بزن و بخنددم یه هو خودش رو بهم یادوری میكنه. فقط یه نفر میتونه این بارروازدوش من برداره
خدایااین لطف روبكن

Wednesday, April 16, 2008

امتحان هام تموم شد

بالاخره تموم شد, امتحان هام رو میگم, یه حس خوبیه روزی كه امتحان ها تمو م میشن. در واقع روزآخر, انگار آدم سبك میشه.
ناصر طفلك پا به پای من اومد تو این روزها, كلی بهم كمك كرد. خیلی زیاد, ومن كلی شرمنده اش هستم
ولی تموم شد
!! امروز كه برگشتم خونه تقریبا قیافه خونه روكه دیدم وحشت كردم . سگ و گربه باهم میرقصیدن
از مرتب كردن كتابهاوجزوه ها بعد امتحان و گرفتن یه دوش آب گرم و تمیز كردن اتاق و و یه خواب راحت و بعدش بلند شدن و خوردن چای تازه دم و چك كردن ایمیل ها بعد ازتموم شدن امتحانها كلی لذت می برم

Wednesday, April 9, 2008

امتحان

اینجا الان ساعت حدود ده شب, توی كتابخونه هستم .
شنبه امتحان دارم چهارشنبه هم یكی دیگه.
.جای خوبی واسه درس خوندنه و واسه من كه چند سالی بود كه توكتابخونه درس نخونده بودم یادآور كلی خاطرات قدیمی درشت و ریز اون شب ها كه تا صبح با مریم توی كتاب خونه فرهنگسرای اندیشه می موندیم و مجید غذای دو سه روز رو واسم میخرید و من رو میذاشت دم كتابخونه.
و ما دونفر فكركنم جزو معدود مشتری های شب سالن مطالعه اش بودیم چه روزهایی بود تازه فرهنگسرابازشده بود وخلوت
بهتره برم كلی درس نخونده دارم

Thursday, April 3, 2008

امروز

امروزعصبانی ام شدید
ازهمه چی
خودم , "نون " ,"جی " ,درس ها ,آدمیتم , نوع بودنم
ازهمه چی

Sunday, March 30, 2008

روزی

چقدر شعر قشنگیه
هربار یادم میاد این شعر رو, بلند بلند زمزه اش میكنم.
این شعر رو باید با صدای بلند خوند
در ضمن وقتی این شعر رو میخونم یاد " شهره "میافتم
روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت
.
روزي که کم‌ترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري‌ست
.
روزي که ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند‌
قفل افسانه‌ئي‌ست
و قلب
براي زنده‌گي بس است
.
روزي که معناي هر سخن دوست ‌داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
.
روزي که آهنگ هر حرف، زنده‌گي‌ست
تا من به خاطر آخرين شعر، رنج جست‌وجوي قافيه نبرم
.
روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست تا کم‌ترين سرود، بوسه باش
د
.
روزي که تو بيائي،
براي هميشه بيائي و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.
روزي که ما دوباره براي کبوترهاي‌مان دانه بريزيم
و من آن روز را انتظار مي‌کشم
حتا روزي که ديگرنباشم
.
(شعر افق روشن از كتاب هواي تازه
- احمد
شاملو) ...

Friday, March 28, 2008

آبی


می بینی چقدر با عظمت ,عشق میكنم وقتی این عكس ها رو میبینم. به نظر من كه فوق العاده ست .این رنگ آبی ش آدم رودیونه میكنه و این آسمونش قشنگ میشه باهاش یه دل سیر نجوا كرد از اون نجواهایی كه یهو یه جاهایش اون وسط اش میتونه تبدیل به اشك همراه سكوت و.... بشه. از اون مدل ها یی كه قشنگ بعد ا ز درددل و یه دل سیر حرف زدن , دلت سبك میشه