Wednesday, December 13, 2006

خنده

دلم يه خنده خيلي بلند مي خواد از ته ته دل
خيلي عميق
،

Tuesday, December 12, 2006

انتخابات

چند روز ديگه انتخابات شورا ها و خبرگانه
باز هم همون بحث هاي هميشگي به راهه
راي بديم يا نديم؟؟؟
باز هم همون استدلال هاي هميشگي ،
- راي بديم. چون درست كه همه اين افراد لزوما كانديدا هاي مورد نظر ما نيستن ولي بي نظري و راي ندادن يه برگ برنده ايه براي جناح و افرادي كه كاملا اصول فكريشون با اصول فكري و ايدئولوژي ما مخالف و خيلي تفاوت فاحسي بين ما و اون ها وجود داره و با اين تفاسير با راي آوردن اون ها اتفاقات خيلي وحشتناك تري در انتظار ماست . پس بهتره راي داد و هرچند خيلي هو اون ليست مورد نظر ، تو با همه نفراتش موافق نيستي ( يعني همون اصطلاح عاميانه بين بد و بدتر ، بهتره بد رو انتخاب كني- حالم از اين اصطلاح بهم مي خوره – هر بار مي شنومش دلم مي خواد داد بزنم- نمي دونم چند سال مي خوايم بين بد و بدتر انتخاب كنيم )
-راي نديم .اگه راي بديم يعني داريم اين حكومت رو با تمام بدي و خوبيش تاييد مي كنيم و حكومت از راي من و شما استفاده مي كنه براي تثبيت قدرت خودش . چون در عمل اون ها هر كاري دلشون بخواد انجام مي دن و هر كسي رو دلشون بخواد برنده مي كنن و سر من و شما رو گول مي مالن كه بععله با راي ملت شهيد پرور و حامي حكومت ، اين انتخابات برگزار شد و و در يه انتخابات آزاد مردم به اين جماعت راي دادن !!!
حالا بيا اثبات كن كه نه اينطور نبوده!!!!!!!
توي هر انتخاباتي هميشه اين دو بحث باز بوده و همه يا داشتن با موضع اول استدلال مي كردن ، يا با موضع دوم كه مي گرفتن بحث مي كردن.

ولي من تو دسته اولي ها هستم و مي گم كه بايد راي بديم

زندگي

سلام
چند روزي مي شه كه ننوشتم
اينقدر روز مرگي وقتم رو مي گيره كه فرصتي براي غير اون برام نمي ذاره
خيلي چيز ها رو گوشه ذهنم اين چند روزه هي گذاشته بودم و مي ذارم كه اينجا بنويسم
هر لحظه كه يه اتفاقي مي افته يا به يه چيزي حساس مي شم يا يه موضوعي يا صحنه اي ذهن من رو مدت ها مشغول مي كنه ، و راجع بهش در گيري ذهني پيدا مي كنم رو با خودم مي گم كه يادم باشه يه بار ديگه تو اينجا در ميونش بذارم

ديشب درباره اوريانا فالاچي مي خوندم يه چيزي تو خاطراتش مي گه
مي گه قبل از اينكه بره ويتنام خواهر كوچيكش اليزابتا ازش مي پرسه زندگي يعني چي؟؟ اون
جواب مي ده : زندگي يه لحظه ايه بين تولد تا مرگ ، همين
وقتي مي ره ويتنام و اون صحنه هاي وحشتناك رو مي بينه و اون دست و پا زدن تو مرگ و زندگي
و زنده موندن و نفس كشيدن و ادامه دادن ، بدون اينكه به هيچ چيز ديگه اي فكر كني ، اون موقع وقتي بر مي گرده و ازش مي پرسن زندگي يعني چي؟
اون جواب مي ده زندگي مثل يه ظرفي مي مونه كه بايستي خوب پرش(با ضمه بخونين) كرد حتي
اگه ظرفش هم بشكنه و جايي براي پر شدن نداشته باشه باز هم بايد ادامه داد و پرش كرد. و هر
لحظه بايد به اين موضوع فكر كني كه نهايت تلاشت رو بكني كه اون لحظه زندگي رو خوب پر كني

اون لحظه كه اين رو خوندم ، با خودم فكر كردم كه من براي زندگي خودم چقدر انرژي مي ذارم
كه خوب پرش كنم
شايد هم يه لحظه هايي پر كردن اون رو به يه آينده نامعلوم وا گذار مي كنم

Saturday, December 2, 2006

آرزو

سلام
اين چند روز كلي مريض بودم
انفولانزا و سرما خوردگي و يه ويروس عجيب غريب توي گوشم ، خلاصه كلي داشتم با ايم جماعت ويروس و ... سر و كله مي زدم
يه كتاب دارم اين روز ها مي خونم،" راز فال ورق"
مال " يوستين گاردور" كتاب جالبيه
وقتي اون پسر بيكر هانس احساساتش رو توصيف مي كنه ، چقدر حس همذات پنداريم گل مي كنه
توصيف مناظر بين راه كه دارن مي رن، و اون داستان اون نانوا ها كه سرگذشتشون تو اون كتابچه كوچيك آورده شده، دوستش دارم

اين چند روز چند تا اتفاق افتاد كه همش به خودم مي گفتم كه بنويسمشون:
چند شب پيش "صداي آمريكا" با خانم انوشه انصاري مصاحبه كرد
مصاحبه جالبي بود و من يه سري چيزا در مورد خودم فهميدم ، يعني تازه اون نكات رو تو خودم كشف كردم
انوشه انصاري راجع به آرزو و اهدافي كه قبلا داشته و بهشون فكر مي كرده ، صحبت كرد.
به نظر من چقدر اين آدم ، آدم هدفمند و جدي بود تو كارش
يعني كاملا مشخص بود كه آدم حسابي بود و به قول معروف كار درست
يه نكته خيلي جالب گفت ، و اون اينكه از اول آرزوي رفتن به فضا رو داشته و از همون موقع كه
توي ايران بوده به اين موضوع فكر مي كرده و مي خواسته كه به آرزوش برسه .
مشخص بود كه آدم منطقي هستش و جو گير مسايل حاشيه نمي شد
مجري برنامه چند بار ازش سووال كرد راجع به ايران ، و ايراني بودنش و اينكه چكار براي جوون
هاي ايراني مي خواد بكنه و پرچم ايران و چرا يه جا نزدي و چرا يه جا زدي ولي بدون اون شمايل
وسط پرچم و خلاصه كلي از اين جور سووال ها ............
نوع برخوردش به نظر من خيلي جالب بود ، اينكه تو بتوني مطمئن و منطقي نظرت رو بگي و مثل
خيلي هاي ديگه جو زده نشي و شعار هاي الكي ندي ، خيلي مهم

من توي تمام مدتي كه داشت صحبت مي كرد ، من همش فكر مي كردم كه من چقدر متفاوتم
من يه هو به خودم فكر كردم و تو خودم گشتم ببينم كه من چه آرزويي دارم ؟چه آرزويي از اول با
من بوده و من مي خواستم كه بهش برسم ؟ چه موضوعي بوده كه از اول من رو قلقلك مي داده و
من روش برنامه ريزي مي كردم و ذهنم رو بهش معطوف مي كردم ؟؟
نمي دونم انوشه انصاري بود اين موضوعي رو كه مي خوام بگم ، رو گفت يا از يه جاي ديگه اين رو
شنيدم:
مي گفت" وقتي يه چيزي مي اد تو ذهنت و يا يه موضوعي رو بهش فكر مي كني كه به نظرت غير
ممكن و خيلي عجيب به نظر مي رسه و حتي به نظر ديگران ، بدون كه اون موضوع ممكن مي شه
اگه بهش فكر كني و از حالت غير ممكن تو ذهنت خارج كني و بهش حالت ممكن ببخشي، اون
موقع وقتي كم كم روش فكر كني و روش برنامه ريزي كني مطمئن باش كه به هدفت مي رسي"

و من دائما با خودم فكر كردم كه من از بچگي روي موضوعات تخيلات ذهنيم كار كرده ام؟؟ من
فرصتي و يا بهتر بگم ، اجازه اي به ذهنم دادم كه يه چيز غير ممكن رو آرزو كنه ؟؟حالا چي؟
من چه ارزويي دارم؟

وقتي فكر مي كنم مي بينم كه اينقدر در آرزوهاي كوچيكم گم مي شم كه رنگ ارزو هاي بزرگترم
رو نمي بينم .چقدر آرزو هاي كوچيك دارم من .......
و اينقدر ذهن در گير توي اين ارزو ها دارم كه اون شب تازه يه هو يادم اومد كه خيلي وقت كه
هيچ آرزوي خيلي بزرگي من رو قلقلك نداده و اينقدر اين روز ها در گيرم كه سخت داره يادم
مي آد كه آرزوهاي بزرگم چي ها بودند!!!
يه هويي دلم براي خودم سوخت و اون شب يه كمي براي خودم اشك ريختم

Sunday, November 26, 2006

قلقلك

.....واي.....
اولين پستم رو كه فرستادم ، وقتي روي اون آيكن مربوط به ديدن وبلاگ كليك كردم و قيافه اين رو ديدم ، يه هو يه حس خوب بهم دست داد ،يه حس خوشحالي ناشي از يه چيزي كه مدت ها بود راجع بهش فكر مي كردم ولي هيچ وقت عملي ش نمي كردم و حالا عملي شده بود
خوشحال بودم، يعني حالم خوب بود

شب وقتي تو خيابون بودم و سر صف تاكسي ايستاده بودم، فكر هاي عجيب غريب اومدن سراغم
وااااي يه هو با خودم حس كردم كه نكنه تو اين فضا هم مثل همه جاي ديگه زندگيم مجبور بشم خود سانسوري كنم ؟؟؟
مجبور باشم يه چيزايي بگم و از يه موضوعاتي حرف بزنم كه خيلي هم دغدغه اون لحظه من نيست ، من اين جا رو باز كردم كه يه خورده خودم با خودم و يه دنياي مجازي حرف بزنم، يه خورده جرات كنم حتي يه ريزه هم كه شده اوني كه تو دلم ميگذره رو بنويسم و يه جايي يادداشت كنم
نمي دونم آينده چي مي شه .
سعي مي خوام بكنم كه شروع كنم حرف زدن، يه ذره حرف بزنم و از لحظاتي و احساساتي بنويسم كه مدت هاست احساس مي كنم هيچ شنونده اي براش ندارم
در واقع اگر كسي يا كساني هم پيدا بشن كه شنونده خوبي باشن ، فرصتي براي شنيدن ندارن
اين روز ها عجيب احساس مي كنم كه چقدر فرصت كم دارم براي شنيدن از ديگران و شنيده شدن حرفام
شايد هم عطش شنيده شدن دارم كه به اين فضا اومدم
خلاصه كه اومدم همراه با يه روح پر از نجوا ، مويه ، خنده ، گريه ،هيجان، استرس ...
يه وجود و درون پر از كشمكش و درگيري
يه مرجان اين مدلي
!

Saturday, November 25, 2006

سلام

سلام
من به اين دنياي مجازي پا گذاشتم