Wednesday, June 9, 2010

Done with my Seminar!

What a heavy load took it off of my shoulder!
Wednesday-June-9th-2010 (19 "khordad"-1389)**
St.john's-NL
@4:00pm


P.S: Last two days, it was my father's birthday- Happy Happy Birthday Daddy!

Tuesday, June 8, 2010

what's wrong with me?

Till yesterday I just wanted to get rid of this office, these guys and specially this hectic thesis and MATLAB code, but today I already missed every thing and have very strange feeling. Sticking to this old fashioned desk, this nany old computer and don't want to give them up!
I even start to miss my supervisor!

now, I don't believe every thing is almost done! and ...

I am afraid to think about the day after tomorrow.I really scare!. I totally freak out!!
what's the plan ?!! God knows

Monday, June 7, 2010

Poet's feeling before the Seminar

Still sun doesn't like knock the St.john's door!
Cloudy and rainy days are continuing
But today a little bit different-Warm and cloudy and rainy!!!
I hear the smell of the "North"-warm and rainy -no wind and high humidity!
remembering such a nice memories back to the home.
Really would love go out and take a walk and... keep walking....till all my cloths get wet and stick to my body!:))

Saturday, June 5, 2010

My thesis seminar

Finally my seminar date is arrived:
Wednesday -9 -June-2010 at 2:30 pm
and now this is me and tons of stresses about next step!


P.S: Yesterday Tom( the guy who cleans the floor every day) came to the office and told me"I hear your done!, I am happy for you but in other side not happy because you want to leave this office, I am going to miss you"!!

Monday, May 3, 2010

آنچه یافت مینشود آنم آرزوست

باهاش داشتم تلفنی حرف میزدم، میگفت که از کار خسته شده، می‌خواد دیگه کار نکنه چون یه نواخت شده، حوصله کار رو نداره، گفتم که خوب کارت رو عوض کن، برو واسه خودت کار کن، با این همه سابقه که داری، خوب میتونی‌ اصلا یه دفتر بزنی‌، پروژهٔ بگیری، وقتت رو خودت تنظیم میکنی‌، کار هم مال خودته، کلی‌ میتونه تجربه جالبی‌ باشه، گفت نه بابا خوب حالا کار هم کردم، با پولش چه کار کنم؟؟این همه پول می‌خوام چه کار؟!! گفت شاید برگرده درس بخونه، واسه خودش حال کنه، سفر بره، دانشگاه شاید، ...

گفت تو چطوری؟

گفتم خوبم، دانشگاه رو دارم تموم می‌کنم، دنبال کار می‌گردم، و شدیدا می‌خوام که برم سر کار و وقتم رو تنظیم کنم با کار و منظم بشم!، دیگه وقتشه که برگرم سر کار!!

یاد خودم افتادم که ۳ سال پیش بود، وقتی‌ تو شرکت "مو" داشتم با رییسم حرف میزدم، می‌گفتم که دیگه وقتشه که من بزنم بیرون، دلم واسه دانشگاه تنگ شده، دلم واسه چرخیدن و هر کاری دوست داشتن کردن و کتاب خوندن و وقتم مال خودم باشه و محیط آروم و بی‌ سر و صدا و به دور از تنش کاری..، من گفتم و آقای رئیس "آقای خ" به حرفم گوش کرد و مثل همشه لبخند رو لب هاش بود.


الان ۳ سال از اون حرف گذشته، و الان دلم خیلی‌ واسه کار تنگ شده، واسه اون هیجانی که تو کار هستش، واسه اون جلسات پر از بحث و مشاجره با کارفرما و پیمانکار، چقدر دلم واسه اون آدم هایی که اصلا خیلی‌ پرت بودن از پروژهٔ و میومدن تو جلسه با اعتماد به نفس غلط غلوط میگفتن تنگ شده، واسه کلّ کلّ کردن با مدیر پروژهٔ و رئیس بخش ها، واقعا از ته دل، دلم تنگ شده.

دلم واسه بازدید سایت و ماموریت‌های پر هیجان تنگ شده، چقدر که کار یاد گرفتم تو همین سایت ها،


-جزو یکی‌ از آرزو هام که بتونم برم شرکت " اکس- م" کار کنم، یا شرکت "ش" .

چند ماه پیش دو نفر از شرکت "اکس- م" اومده بودن، تو یه جلسه‌ای تو دانشگاه، با یکیشون رفتم که قهوه‌ای بخریم، بهم گفت که چقدر دأره برنامه ریزی میکنه که بر گرده دانشگاه و یه رشته‌‌ای رو شروع کنه.گفت که کلی‌ احساس هیجان بهش دست داده که اومده آفیس ما رو دیده که نشستیم هرکدوممون داریم کار خودمون رو می‌کنیم و یه محیط کجوال و همه تا دیر وقت واسه خودشون تو دانشگاه هستن و ...

"قابل توجه اینکه بنده الان همون آفیس که ایشون عاشقش شده بودن رو حدود یک ماه می‌شه که نمیرم و تو خونه کار هام رو انجام میدم ،چون حالم بعد می‌شه وقتی‌ میرم اونجا"

با یکی‌ دیگه از نفرات شرکت "ش" دوست هستم، هر موقع ایمیل میزانه، میگه که من واقعا میس کردم دانشگاه رو و تازگی‌ها فهمیدم که از شرکت استعفا داده و از سپتامبر می‌خواد که بره دانشگاه رو شروع کنه!

و من در آرزوی رفتن به شرکت " ش" و "اکس- م" دارم پر پر میزنم.!!

با حاله که همه کلا یه چیزی رو میس کردن، دیگه نتیجه گیری اخلاقیش با خودتون

Wednesday, January 13, 2010

نیازمندی ها

درس دارم و هزار تا کار ،می‌تونم جدا بگم که هزار تا کار یهو ریخته سرم،و اینقدر کار زیاده که درس بیچاره خودش رو جمع کرده یه گوشه و صداش در نمیاد !

خودم هم باورم نمی‌شه که وسط این هیری ویری این همه کار چطوری ریخته سرم یهو!

یه تقویم بزرگ گذاشتم جلوم و جلوی هر روزش یک سری لیست نوشتم که از صبح باید اون‌ها رو انجام بدم، زمان مثل برق و باد می‌گذره و اینجانب دارم واسه خودم میدوم،ولی‌ نمیدونم که سرعت دویدن من چرا به نسبت زمان اینقدر کند. شاید هم من نمیدوم،دارم خیال می‌کنم که میدوم.

به هر حال یا میدوم یا نه،ولی‌ این رو میدونم که شب‌ها از فرط دویدن زیاد اینقدر خسته به خونه بر می‌گردم که دیگه قرص خواب نمیخورم و خود به خود سرم رو میزارم رو بالش و میخوابم!

می‌تونم این روش رو به اون‌ها که مشکل خواب دارن توصیه کنم!

سعی‌ کردم یه سری چیز‌ها رو که تو برنامه هفتگی‌ام بود حداقل واسه یه مقطع کوتاه حذف کنم، شاید کمی‌ جای خالی‌ واسه کار‌های اصلی‌ باز بشه.بگذریم که این وسط کلی‌ هم از این بابت احساس عذاب وجدان میکنم.

مثلا کلاس فرانسه رو گفتم تا یه مدت نمیام، وای که چقدر حالم بده از اینکه کلاس فرانسه رو نمیرم ،امروز که طبق برنامه قرار بود کلاس باشه ،و من نرفتم ،کلی‌ خودم رو فحش دادم و همان عادت همیشگی‌، خودم خودم رو تنبیه کردم!که چنین و چنان!...

به شدت دلم می‌خواد که این تز تموم بشه و من این پرونده سنگین رو ببندم!، یه پروژه دیگه هم هست که اون هم باید بسته بشه . که اون رو بعدا توضیح میدم.

دو تا از مهمترین پروژه‌های دیگه زندگیم هم هستن که همینطوری رو دستم موندن،اون‌ها هم هستن واسه خودشون، و هر روز جلوم جولان میدن، و یاد آور میشن که واسشون کاری کنم

خلاصه شهر شلوغ و من یک نفری موندم وسط این همه کار!

اگه انرژی مثبت زیادی (یعنی‌ اضافه بر مصرف خودتون) دارید لطفا واسه من هم بفرستین،به شدت به انرژی مثبت شما و دعای دوستان محتاجم.

Thursday, January 7, 2010

من تجربه می‌کنم، پس هستم

تصمیم گرفته بودم ،که اگه اینجا می‌خوام چیزی بنویسم چیزی از غّر زدن ، ناله کردن و به در و دیوار بد و بیراه گفتن و فحش به خودم و خلاصه از این چیز‌ها ننویسم ،یعنی‌ تصمیم گرفته بودم ،که اگه می‌خوام اینجا بشه یه جأئی که همش بوی ناراحتی‌ و یه جورایی غّر غّر کردن ازش باید ،ننویسم ،لب مطلب اینکه تصمیم گرفته بودم اینجا نشه ،یه جأئی واسه فقط بیرون ریختن حرف‌های ناراحتی‌ ،و به اشتراک گذاشتن احساس‌های آبی‌

واسه همین هر موقع اومدم چیزی بنویسم ،دیدم که ای‌ ،موضوع یه ربطی‌ به این تاپیک‌های بالا داره ،پس نمینویسم ،اینطوری شد که این مدت ننوشتم

ولی‌ حالا دیدم که بابا خوب من حرف دیگه‌ای ندارم ،هر چی‌ می‌خوام بگم ،یه سرش غّر ،یه سرش خود در گیری ،یه سرش هم ...

حالا سعی‌ خودم رو می‌کنم که اینطوری ننویسم.


ولی‌ اگه شد ،دیگه ببخشید.

چند بار اومدم در مورد جریان‌های هر روز و اخبار‌های هر روز سیاسی بنویسم ،ولی‌ اینقدر احساس شرمندگی می‌کنم که وقتی‌ از دور نشستی و دستی‌ بر آتش داری،اون موقع بیشتر خودم رو ملامت می‌کنم ،هر از گاهی به خودم حق حرف زدن نمیدم، در واقع نوشتن ،چون فکر می‌کنم که وقتی‌ دورم نمیتونم درست تحلیل کنم ،یا اینکه ،از نگاه درست به قضیه نگاه کنم ، ،

نه اصلا بگذریم ،چون احساس پیچیده‌ای ،که ترجمه کردنش برام سخته!

خوب سال ۲۰۱۰ تون مبارک،کلی‌ بزرگ شدیم واسه خودمون و دیگه کلی‌ عمر کردیم!،

یه دوست ونزولأی دارم ،میگفت تو لحظه سال نو ،اون‌ها دقیقا سر سال نو ،اون لحظه که ساعت ۱۲ می‌شه ،۱۲ بار ناقوس شون زنگ میزانه که باید ۱۲ تا حبه انگور تو یه دستشون باشه،و دست دیگه شون شامپاین ،هر ثانیه که ناقوس زنگ میزانه ،یه آرزو کنن ،یه حبه انگور بخورن ،یه خورده شامپاین ،پشت سر هم ،بدو بدو ،تازه اون وسط همدیگر رو هم میبوسند، چون سال نو شده،

آرزو‌هات رو هم بر اساس اولویت باید بگی‌،اگر هم اگر هم چند تا چیز مهم بخوای ،باید همون لحظه یه کار هایی بکنی‌ ،مثلا اگه نمیدونم شوهر بخوای ،باید چند بار بپری رو مبل،اگه پول بخوای باید ضمن اینکه شامپاین و انگور تو دستت باید پول رو هم بگیری تو دستت ،اگه نمیدونم یه چیز دیگه بخوای باید چند بار از در خونه بری بیرون برگردی ،و همه این کار‌ها باید تو همون چند دقیقه اول سال انجام بشه!!! خلاصه من فهمیدم که این طفلکی‌ها چقدر اون لحظه سال نو سرشون شلوغ و هزار تا کار باید همزمان انجام بدن!

خلاصه این دوستم خیلی‌ دختر با مزه ای، وقتی‌ خودش تعریف میکنه ،ادا هاش رو هم در میاره ،خیلی‌ بانمک می‌شه

تو تعطیلات سال نو یک سری کار‌ها رو واسه اولین بار تو زندگیم انجام دادم ،

چقدر اولین بر کاری رو انجام دادن ،هیجان انگیز و جالب

واسه اولین بار تو زندگیم نان پختم

ماست زدم

شیرینی‌ پختم

واسه خودم حسابی‌ کوکب خانوم ،شدم ،و اگه شما طرف ما بیأیید،با نان تازه و ماست و نیمرو خانگی ازتون پزیرأیی می‌کنم،!،کلا کم کم دارم وسواسی شدید میشم نسبت به غذا و حواشی اون،فکر کنم تا چند وقت دیگه ،کلا گاو بخرم ،که خودم شیرش رو بگیرم ،که نکنه ،غیر ارگانیک باشه اون هم!،

یه فیلم جدیداً دیدم ،راجع به فراورده‌های خوراکی که تو سوپر مارکت‌های امریکی شمالی هست و اینکه اون‌ها هر کدومشون سورسشون از کجاست و چطوری به دست میان ،و از وقتی‌ اون فیلم رو دیدم ،دیگه وسواسم ده برابر شده ،دیگه همه چی‌ قدغن شده تو خونه ما!، هر روز قدر مواد خوب و طبیعی که تو ایران بود ،رو بیشتر میفهمم،واقعا نعمتی آنها که اصلا حد و اندازه نداره!

واسه اولین بار بعد از سال‌های طولانی‌ ،دوباره دارم نقاشی می‌کنم! نمیدونی‌ که چه لذتی داره، هر شب تقریبا ،یه طرح میکشم ،و از اینکه تو دستام مداد رنگی‌ ،اینقدر لذت میبرم که نگو ،اینقدر آرامش بخش برام که مدت‌ها بود چنین احساسی‌ ررو تجربه نکرده بودم.اصلا هیچ توجهی‌ به اینکه حالا طرحی که میکشم چقدر از نظر تکنیکی درست یا نه نمیکنم ،این روز‌ها هنوز عطش استفاده از رنگ و ترکیب اون‌ها و استفاده از دست هام هنوز تموم نشده که نگران کجی یا نا‌ میزونی خود نقاشی باشم،همین که کار می‌کنم ،کلی‌ خودش لذت بخش!

-راستی‌ ،هنوز من رو کسی‌ کشف نکرده !،و همچنان امیدوارم که کشف بشم!