Thursday, January 7, 2010

من تجربه می‌کنم، پس هستم

تصمیم گرفته بودم ،که اگه اینجا می‌خوام چیزی بنویسم چیزی از غّر زدن ، ناله کردن و به در و دیوار بد و بیراه گفتن و فحش به خودم و خلاصه از این چیز‌ها ننویسم ،یعنی‌ تصمیم گرفته بودم ،که اگه می‌خوام اینجا بشه یه جأئی که همش بوی ناراحتی‌ و یه جورایی غّر غّر کردن ازش باید ،ننویسم ،لب مطلب اینکه تصمیم گرفته بودم اینجا نشه ،یه جأئی واسه فقط بیرون ریختن حرف‌های ناراحتی‌ ،و به اشتراک گذاشتن احساس‌های آبی‌

واسه همین هر موقع اومدم چیزی بنویسم ،دیدم که ای‌ ،موضوع یه ربطی‌ به این تاپیک‌های بالا داره ،پس نمینویسم ،اینطوری شد که این مدت ننوشتم

ولی‌ حالا دیدم که بابا خوب من حرف دیگه‌ای ندارم ،هر چی‌ می‌خوام بگم ،یه سرش غّر ،یه سرش خود در گیری ،یه سرش هم ...

حالا سعی‌ خودم رو می‌کنم که اینطوری ننویسم.


ولی‌ اگه شد ،دیگه ببخشید.

چند بار اومدم در مورد جریان‌های هر روز و اخبار‌های هر روز سیاسی بنویسم ،ولی‌ اینقدر احساس شرمندگی می‌کنم که وقتی‌ از دور نشستی و دستی‌ بر آتش داری،اون موقع بیشتر خودم رو ملامت می‌کنم ،هر از گاهی به خودم حق حرف زدن نمیدم، در واقع نوشتن ،چون فکر می‌کنم که وقتی‌ دورم نمیتونم درست تحلیل کنم ،یا اینکه ،از نگاه درست به قضیه نگاه کنم ، ،

نه اصلا بگذریم ،چون احساس پیچیده‌ای ،که ترجمه کردنش برام سخته!

خوب سال ۲۰۱۰ تون مبارک،کلی‌ بزرگ شدیم واسه خودمون و دیگه کلی‌ عمر کردیم!،

یه دوست ونزولأی دارم ،میگفت تو لحظه سال نو ،اون‌ها دقیقا سر سال نو ،اون لحظه که ساعت ۱۲ می‌شه ،۱۲ بار ناقوس شون زنگ میزانه که باید ۱۲ تا حبه انگور تو یه دستشون باشه،و دست دیگه شون شامپاین ،هر ثانیه که ناقوس زنگ میزانه ،یه آرزو کنن ،یه حبه انگور بخورن ،یه خورده شامپاین ،پشت سر هم ،بدو بدو ،تازه اون وسط همدیگر رو هم میبوسند، چون سال نو شده،

آرزو‌هات رو هم بر اساس اولویت باید بگی‌،اگر هم اگر هم چند تا چیز مهم بخوای ،باید همون لحظه یه کار هایی بکنی‌ ،مثلا اگه نمیدونم شوهر بخوای ،باید چند بار بپری رو مبل،اگه پول بخوای باید ضمن اینکه شامپاین و انگور تو دستت باید پول رو هم بگیری تو دستت ،اگه نمیدونم یه چیز دیگه بخوای باید چند بار از در خونه بری بیرون برگردی ،و همه این کار‌ها باید تو همون چند دقیقه اول سال انجام بشه!!! خلاصه من فهمیدم که این طفلکی‌ها چقدر اون لحظه سال نو سرشون شلوغ و هزار تا کار باید همزمان انجام بدن!

خلاصه این دوستم خیلی‌ دختر با مزه ای، وقتی‌ خودش تعریف میکنه ،ادا هاش رو هم در میاره ،خیلی‌ بانمک می‌شه

تو تعطیلات سال نو یک سری کار‌ها رو واسه اولین بار تو زندگیم انجام دادم ،

چقدر اولین بر کاری رو انجام دادن ،هیجان انگیز و جالب

واسه اولین بار تو زندگیم نان پختم

ماست زدم

شیرینی‌ پختم

واسه خودم حسابی‌ کوکب خانوم ،شدم ،و اگه شما طرف ما بیأیید،با نان تازه و ماست و نیمرو خانگی ازتون پزیرأیی می‌کنم،!،کلا کم کم دارم وسواسی شدید میشم نسبت به غذا و حواشی اون،فکر کنم تا چند وقت دیگه ،کلا گاو بخرم ،که خودم شیرش رو بگیرم ،که نکنه ،غیر ارگانیک باشه اون هم!،

یه فیلم جدیداً دیدم ،راجع به فراورده‌های خوراکی که تو سوپر مارکت‌های امریکی شمالی هست و اینکه اون‌ها هر کدومشون سورسشون از کجاست و چطوری به دست میان ،و از وقتی‌ اون فیلم رو دیدم ،دیگه وسواسم ده برابر شده ،دیگه همه چی‌ قدغن شده تو خونه ما!، هر روز قدر مواد خوب و طبیعی که تو ایران بود ،رو بیشتر میفهمم،واقعا نعمتی آنها که اصلا حد و اندازه نداره!

واسه اولین بار بعد از سال‌های طولانی‌ ،دوباره دارم نقاشی می‌کنم! نمیدونی‌ که چه لذتی داره، هر شب تقریبا ،یه طرح میکشم ،و از اینکه تو دستام مداد رنگی‌ ،اینقدر لذت میبرم که نگو ،اینقدر آرامش بخش برام که مدت‌ها بود چنین احساسی‌ ررو تجربه نکرده بودم.اصلا هیچ توجهی‌ به اینکه حالا طرحی که میکشم چقدر از نظر تکنیکی درست یا نه نمیکنم ،این روز‌ها هنوز عطش استفاده از رنگ و ترکیب اون‌ها و استفاده از دست هام هنوز تموم نشده که نگران کجی یا نا‌ میزونی خود نقاشی باشم،همین که کار می‌کنم ،کلی‌ خودش لذت بخش!

-راستی‌ ،هنوز من رو کسی‌ کشف نکرده !،و همچنان امیدوارم که کشف بشم!


Tuesday, November 10, 2009

ای ساربان،‌ای کاروان، لیلای من کجا می‌بری


دروغ دروغ دروغ،

بی‌ شرمی تا کجا؟ پستی تا کجا ؟رذالت تا کجا؟

یعنی‌ می‌خواد به کجا برسه؟

اولش حکم یک نفر به جرم حمل اسلحه ،۱۰ سال زندان بوده ،بعد تو دادگاه تجدید نظر به جرم محاربه می‌شه اعدام.بعد کلی‌ همه تلاش می‌کنن که نه ..... ،شب آخر میگن باشه ،بعد فردا صبحش اعدام ،خلاص.

احسان فتاحیان اعدام شد.

با خودم میگم که این داستان تا کجا می‌خواد پیش بره.؟ از بچه گی تا الان چه روز هایی اومدن و رفتن و چه داستان‌ها که یکی‌ یکی‌ به هم اضافه میشن ،

:

خبر مرگ دو نفر رو شنیدم که شدیدا ناراحت شدم

یعنی‌ اصولا خیلی‌ بد و اساسی‌ ناراحت شدم

مشکاتیان

و

مهدی سحابی

از شنیدن خبر فوت مهدی سحابی حسابی‌ حالم گرفته شد.یعنی‌ بد گرفته شد ،تو این مملکت یه جواهر هایی پیدا میشن که دیگه کسی‌ دیگه نیست که بگیم خوب این نبود ،این همه جایگزین داره.یعنی‌ تو هر شاخه‌ای که ما داریم ،یه پدیده هایی هستن که اصلا و ابدان هیچ کس نمیتونه جایگزین شون بشه ،

درست مثل وقتی‌ که مشکاتیان فوت کرد ،خوب ما چند نفر مثل اون داریم ،یا مثل خیلی‌ از استاد‌های دیگه ،چقدر رو استعداد‌های بچه‌ها کار شده که بگیم ،خوب ما کلی‌ جوون با استعداد و آموزش داده شده داریم که کاملا می‌شه مطمئن بود که جایگزین‌های خوبی‌ هستن

ای ساربان،‌ای کاروان، لیلای من کجا می‌بری

با بردن لیلای من، جان و دل مرا می‌بری

ای ساربان کجا میروی

لیلای من چرا می‌بری


در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود

این عشق ما بماند به جا

ای ساربان، کجا میروی

لیلای من چرا می‌بری


تمامی‌ دینم به دنیای خالی‌

شراره عشقی‌ که شد زنده داری

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی‌ خوشا زنده داری

همیشه خدایا، محبت دل ها

به دل‌ها بماند به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود


تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمیخوانی

از این غم چه حالم نمیدانی


پس از تو نبوده‌ام برای خدا

تو بلکه دلم رو به دین و برو

چواو طوفان سختی ز شاخه غم

گل هستیم را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی

که در پای طوفان نشسته

همه شاخه‌های وجودش، ز خشم طبعیت شکسته


ای ساربان،‌ای کاروان لیلای من کجا می‌بری

با بردن لیلای من جان و دل مرا می‌بری

ای ساربان کجا میروی

لیلای من چرا می‌بری

ای ساربان کجا میروی

لیلای من چرا می‌بری


Monday, October 26, 2009

بعد از حدود ۱۵ روز اولین روزی که آفتابی بی‌ رمق تو آسمون

این روز ها، روز هایی پر از اضطراب ، دلم شوره ،استرس،روز هایی پر از دلتنگی‌ ،کار ،درس ،تز،

روز هایی که هر از گاهی دلشوره رو از فرط زیاد بودنش بالا میارم ،و هیچ کنترلی رو خودم ندارم .

روز هایی پر از نیاز به مادر ،پدر ،آدم هایی که تو رو بغل بگیرن و هیچ نپرسن و فقط آرامش بهت بدن

آغوش اونها جنسش با آغوش بقیه فرق داره ،جنسش یه جنس دیگه است ، و اینجا نبودنش رو چه زیاد حس میکنی‌

آدم هایی که بزارن خوب حرف بزنی‌،خالی‌ بشی‌ ،خالی‌ بشی‌، حتا اگه مزخرف هم میگی‌ ،حتا اگه چرند هم میگی‌ حتا اگه چیزایی میگی‌ که خودت هم میدونی‌ که چیپ و مبتذل و مسخره است و شرمت میاد که پیش بقیه بگی‌ ولی‌ ذهن تو رو پر کرده و تو نیاز داری که یه جأئی ،بریزیشون بیرون و واسه کسی‌ تعریفشون کنی‌،،نگران قضاوت شون نباشی‌ ،نگران هیچی‌ نباشی‌ و فقط هر چی‌ که هست رو بگی‌،

و اون ها بشنون و هیچ نگن ، سرزنشت نکنن واسه این حرف‌ها تو دلشون بهت نخندن ،و اینکه هر چی‌ میگی‌ رو همونجا همون لحظه دفنش کنن و یه بار دیگه تو یه جای دیگه نزن تو روت ،

و نگن " آی‌‌ این‌ها که میگی‌ چیزی نیست ،اینقدر آدم‌ها هستن که .... یا عزیزم از تو بعید که این دغدغه‌ها رو داشته باشی‌ ... یا آخرش که حرف رو میزانی‌ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهت نکنن و بگن که همین؟؟ یعنی‌ این همه میگفتی حرف داری همین موضوعات پیش پا افتاده بود ؟؟ ما رو بگو که فکر میکردیم چی‌ شده ؟؟ یا تو دختر قوی بودی این حرف‌ها چیه میزانی‌ ...."

خلاصه اگه پایه هستین که مزخرفات دل من رو گوش کنید او‌ آخرش از این دست جمله‌ها یا شبیه اینها رو بهم نیگید،لطفا اعلام بفرمأیید

حالا جدا از شوخی‌ ، این روز‌ها روز‌های نمیتونم بگم سخت ،ولی‌ ..روز‌های ساده‌ای نیست واسه من.


Monday, September 28, 2009

پیدا کنید نقطه عطف زندگی‌ مرا

بالاخره اون روز کذایی رسید. دیروز رو میگم.و من یک سال دیگه بزرگتر شدم،جدا از همه شوخی‌‌ها و خنده اه که تو این روز‌ها داشتم،ولی‌ هی‌ فکر می‌کنم که من تو این سه دهه که از زندگیم گذشته خدا وکیلی چه کار مفیدی تو زندگیم انجام دادم ،یعنی‌ چه نقطه عطفی تو این بیش از سی‌ سال تو این عمرم بوده که مثلا اگه یه روزی یه نفر ازام بپرسه بخوام بگم که اره من این کار رو کردم و بهش مفتخر باشم.قدیم‌ها فکر می‌کردم که اوهه ،فلانی بابا سی‌ ساله شه خوب معلومه که باید کلی‌ تجربه داشته باشه و کلی‌ حرف واسه گفتن.مامان من وقتی‌ حدود این سن من رو داشته من رو به دنیا آورده ،و من همیشه نالان و غور میزدم که شما خیلی‌ دیر من رو به دنیا آوردین!! شما دیگه جوون نبودین که من رو به دنیا اوریدن و جوونی‌‌هاتون رو با شیرین ،شهره و مجید سپری کردن! وای خدایا حالا الان تو اون سن هستم و همش با خودم میگم که من هم یعنی‌ باید چه قضاوتی نسبت به خودم بکنم،؟؟ ولی‌ خوب من الان هیچ حرفی‌ واسه گفتن ندارم.!! تازه سن محترمم هم از سی‌ سال بیشتره بدبختی! نکته قابل توجه اینه که وقتی‌ به یه پله اون ور تر فکر می‌کنم که خوب اومدیم و الان آقا شتر اومد و گفت جمع کن بریم ، من هم که نمیتونم بگم که نه ،خوب باید باهاش برم ،حالا رفتم بعد از نظر فلسفی‌ هدف از آوردن بنده مرجان بانو به این دنیا و بردنش به طریقه شرح داده شده چی‌ بوده؟؟یعنی‌ من چه نشانه‌ای واسه کسی‌ یا چیزی بودم (رجوع کنید به کتاب‌های پاولو کوییلو که که ۱۰ سال پیش خیلی‌ ممد بود )و به قول اساتید عظمی فلسفه چه ماموریتی واسه من در نظر گرفته شده بوده که بنده به خاطرش خلق شدم.خیلی‌ زیاد به این موضوع فکر می‌کنم .بگذریم از رفتن که حالا که فعلا هستم،ولی‌ خوب شاید ماموریت من بعدا باشه ،خدا رو چه دیدی؟! میگن خیلی‌ از آدم حسابی‌‌های دنیا تو سن ۴۰ سالگی یه هوو متحول شدن و کار‌های بزرگ کردن و اکثر پیامبر‌ها هم تو سن ۴۰ سالگی مبعوث شدن.البته خدای نکرده کسی‌ فکر نکنه که من دنبال مبعوث شدن هستم ،ولی‌ همینطوری واسه دل‌ خودم میگم که فعلا تا یه حدود ۷-۸ سال دیگه می‌تونم دلم رو خوش نگاه دارم که ممکنه اون نقطه عطفه تو چند سال بعد باشه!!:) البته یه نکته خیلی‌ مهم اینه که حالا که به کارنامه "درخشان" زندگیم یه نگاهی‌ می‌کنم میبینم که هزار تا آدم اومدن تو زندگی‌ من و رفتن و همشون نقطه عطفی تو زندگی‌ من بودن ولی‌ خودم واسه خودم و واسه بشریت نقطه عطفی نبودام!!

داستان این بشریت رو باید اینجا بگم: همیشه یاد فیلم نون و گلدون مال محسن مخملباف می‌افتم: تو فیلم مخملباف از بازیگر فیلم که یه پسر جوون ۱۶-۱۷ سال میپرسه که می‌خوای چه کاره بشی‌؟ میگه می‌خوام بشریت رو نجات بدم و پدر بشریت بشم،بعد بهش میگه که میدونی‌ که خیلی‌ سخت این کار ؟ میگه اره میدونم ،ولی‌ من حاضرم از همه چی‌ بگذارم و این کار رو بکنم.بعد میزنه و پسر عاشق یه دختر جوونی‌ مثل خودش می‌شه،به مخملباف میگه که اره من ،عاشق شدم،مخملباف بهش میگه که مگه قرار نبود که تو بشریت رو نجات بدی و پدر بشریت باشی‌ ،پس چی‌ شد؟؟ پسره میگه: آره ولی‌ خوب بشریت به مادر هم احتیاج داره ،من میشم پدر بشریت اون هم مادر بشریت.!!

ولی‌ واقعا از بچگی‌ جدا از شوخی‌ ،من می‌خواستم همیشه بشریت رو نجات بدم یه روزی ،حالا نمیدونم کی‌ و چطوری،ولی‌ یه روزی شاید این ماموریت من باشه که بشریت رو نجات بدم!!:))

سومین تولد رو در شرح آقا جان مقدس گذروندم.و این تولد کلی‌ خاطره بامزه و شاد واسم به یادگار گذشت.یه سورپریز خیلی‌ با مزه که من یک نکته در مورد خودم فهمیدم اینکه من چقدر ساده هستم و به راحتی‌ گول میخورم!! میتونم بگم که با وجود اینکه خیلی‌ به خودم مطمئن بودم که اگه قضیه سورپریز باشه ،من حتما میفهمم ،ولی‌ رو دست خوردم! و کلی‌ واسه خودم جالب بود.:))

خلاصه اینکه سالروز تولدم مبارک

چند موضوع بیربط:

نیما داره کلاس اول میره و من هر روز بهش فکر می‌کنم.

انتخابات ما برگزار شد و همه چی‌ به سلامتی‌ به گروه بعدی منتقل شد و من هم دیگه به تاریخ پیوستم.!

Wednesday, September 23, 2009

چند تا موضوع کاملا بی‌ ربط به هم

باید یه چیزأیی بگم

ممکنه تو این روز‌ها وسط اینهمه خبر بی‌ ربط به نظر بیاد ولی‌ این حرف امروز من:

اولین :

امروز احمدی‌نژاد تو نیویورک میره تو سازمان ملل سخنرانی داره ،جدا از تمام داستان‌های این روز‌ها و این چند ماه ،واقعا این آدم نمونه بینظیری از نظر روان شناختی‌ که من تا به حال در عمرم ندیدم و نشنیدم ،یعنی‌ یک آدم چقدر میتونه اعتماد به نفس داشته باشه ،یعنی‌ یک آدم چقدر میتونه هیچ کس و هیچ چیز و هیچ صدأیی جز صدای خودش رو نشنوه ،این آدم کجا رفته درس اعتماد به نفس خونده ،یه فصلش رو فقط به من بده ،واسه تمام عمرم کافیه.یعنی‌ این آدم مگه میتونه اینقدر بی‌ شرم باشه ،مگه میتونه اینقدر اینقدر پر رو باشه .نمیدونم چه لغتی باید به کار ببرم ،دیگه دایره لغت هام کم میاره واسه توصیف این آدم و در و دسته ااش.

دومین که هیچ ربطی‌ به بالایی نداره:

این روز‌ها اینجانب شدیدا تصمیم گرفته‌ام که تز محترم رو بنویسم ،و چقدر نوشتن سخته،یعنی‌ واسه هر جمله که مینویسم ،یا در واقع واسه تولید هر جمله ،کلی‌ انرژی مصرف نموده و ۲ دقیقه بعدش واسه اینکه از شکل جمله محترم خوشم نمیاد ،پاکش می‌کنم ،و تا عصر میبینم که هیچ سطری جلو نرفتم و عملا از مفهوم فیزیکی‌ که هیچ کار فیزیکی‌ انجام نشده ولی‌ انرژی مصرف شده ،حالا نمیدونم این انرژی تبدیل به چی‌ شده!! که بتونم به استاد عزیز نشونش بدم!

سومین که هیچ ربطی‌ به دوتای بالا نداره:

یک موضوع دیگه هم این روز‌ها هست ،اون هم اینکه بنده تا همین شنبه از مقام پرزیدنتی خودم خلع لباس میشم!

من در مورد این مقام عزما تا الان فکر نکنم که اینجا چیزی نوشته باشم ،ولی‌ مینویسم ،واسه اینکه رو دیواره این خونه چیزی هم از این تجربه اومده باشه.

حدودا تابستون پارسال بود که من و چند نفر از بچه‌های اینجا تصمیم گرفتیم که حالا که این تعداد دانشجوی ایرانی‌ تو این دانشگاه هست ،میتونیم یک سازماندهی واسش داشته باشیم و در قالب یک مجموعه حقوقی تو دانشگاه فعالیت کنیم مثل خیلی‌ از گروه‌های دانشجویی کشور‌های دیگه که واسه خودشون گروه ثبت شده‌ای دارند و در قالب اون سازمان یک سری فعالیت‌های فرمال انجام میدان ،و یا تو فعالیت‌های گروهی دانشگاه مشارکت می‌کنن.خلاصه رفتیم دنبالش او‌ به ثبتش رسوندیم و بعد به بقیه اعلام کردیم و تو یه جلسه تقریبا رسمی‌ سعی‌ کردیم توضیح بدیم راجع بهش و بعد همونجا رای گیری کردیم او‌ واسه ۴ تا پستوا شرح وظایف پست‌ها رو هم اعلام کردیم

president,VIP,VIP treasury,VIP web&net,

و اینطوری شد که بنده شدم پرزیدنت این گروه.حالا بعد یک سال این شنبه انتخابات دور دوم ماست و دیگه یک ۴ روز بیشتر این تاج سر من نیست!،در مورد تجربه ااش ،خیلی‌ حرف‌ها هست که می‌تونم بگم اینجا ،ولی‌ الان بیشتر از اینکه به فکر سالی‌ که گذشت باشم ،بیشتر به فکر سال‌های بعدش هستم ،چون خیلی‌ نگران آینده ااش هستم ،و همش احساس می‌کنم که و دوست دارم که روند خوبی‌ رو طی‌ کنه و تو مسیر درستی‌ بره من دارم فارغ التحصیل میشم و عملا آدم‌های قدیمی‌ تر هم که زود تر فارغ التحصیل شدن ،و نگرانیم اینه که امیدوارم که بچه‌های جدید خودشون به یه سمت بهتری بتونن این قضیه رو پیش ببرن، و آیده‌های بهتر و برنامه‌های بهتر باشه، بیشتر دوست شدن بچه‌ها باهم ،و شاد بودنشون، و ارتباط بیشتر، و مفیدتر ،و از همه مهم تر از نظر من : داشتن یه رابطه در سطح عالی‌ با آفیس‌های مختلف دانشگاه و روابط خوب و داشتن یه چهره مثبت که نماینده ایران باشه. واسه اونها چون عملا این گروه ثبت شده خواه ناخواه نماینده کشور ایران و واسه ما که همیشه نکات منفی‌ مملکتمون دائم تو این ور و اون ور پخش ، شاید یه حرکت‌های مثبت و فعالیت‌ها و مشارکت‌های مثبت با این دوستان بتونه یه کمکی‌ تو داشتن تصویر بهتر از خودمون بکنه.

حالا خیلی‌ سخنرانی‌ نکنم اینجا ،من می‌خواستم بگم که خلاصه ،یک سال گذشت و کلی‌ اتفاقات خوب و تجربه‌های مختلف به دست اومد.واسه من این یک سال کلی‌ داستان داشت .با وجودیکه تجربه شبیه این رو تو ایران چند باری رو داشتم ،ولی‌ این تجربه واسه خودش خیلی‌ خاص بود ،و کلی‌ متفاوت، تو یه کشور جدید ،دوستان جدید که عمر این دوستی‌ کمتر از یکسال بود کار کردن با بچه‌های که ماکزیمم یک سال همدگر رو میشناختیم و واسه خیلی‌‌ها کمتر،ولی‌ حالا که از دور بهش نگاه می‌کنم که به نسبت خیلی‌ خوب باهم کار کردیم او‌ همه باهم یا به عبارتی نه همه ،ولی‌ اکثریت خیلی‌ خوب سعی‌ کردن باهم هماهنگ بشن ،و یه نکته مهمتر اینکه واسه من روبرو شدن بیشتر خودم با خودم،اینکه باید اعتراف کنم که یکی‌ دوبار کنترل خودم رو از دست دادم ،هر چی‌ سعی‌ می‌کردم که عصبانی آات خودم رو پنهان کنم یا یه طوری خودم رو مهار کنم نمی‌شد. البته این یک بار اتفاق افتاد واسه همون هم احساس شرمندگی می‌کنم ،اینکه یه جاهأی خیلی‌ استرس زا بود که دچار خود درگیری میشودم،و اینکه تمرین کنی‌ که صداهای مختلف و نظرات کاملا صد در صد متفاوت رو بشنوی و آرام باشی‌ و همه رو راضی‌ نگاه داری و سعی‌ کنی‌ همون جامعه کوچیک رو که هستن باهم نگهشون داری ،چون این گروه اومده بود که همه رو باهم به هم نزدیک تر کنه نه اینکه نتیجه عکس بده ،واسه همین تجربه جالبی‌ بود ولی‌ در کلّ واسه من کلی‌ حرف داشت واسه گفتن و خیلی‌ خوب بود و اینکه من حالا که از دور بهش نگاه می‌کنم احساس می‌کنم که این هم تجربه‌ای بود واسه خودش که خاص بود.و یه چیز جالب تو این مدل فعالیت‌ها اینه که به نظر من کلی‌ این وسط می‌شه با آدم‌ها تو یه سطح عمیق تری رابطه پیدا کنی‌ و زوایای شخصیتی اون‌ها رو بیشتر بشناسی ،و نتیجتاً رابطه عمیق تر یا مناسبتری باهشون داشته باشی‌. . حالا بعدا یه چیزایی مینویسم راجع بهش.

چهارمین که هیچ ربطی‌ به سه تا یه بالا نداره:

یا مکن با پیل بانان دوستی‌،یا بنا کن خانه‌ای در خورد پیل

این موضوع یکی‌ دروزه که ذهنم رو اشغال کرده

پنجمین که هیچ..

دارم به روزی نزدیک میشم که شده آینه دق واسه من ،و هر سال که بهش نزدیک میشم از یک هفته قبل کامل دپرس میشم. مفصل مینویسم راجع بهش بعدا.

Friday, September 18, 2009

خواب

میگفتی‌:

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده بر او بنیاد مکن

حالی‌ خوش باش و عمر ..

بعدش هم بلا فاصله میگفتی‌:

لا تاسف علی‌ ما فاتکم

و میخندیدی

این روز‌ها هی‌ دارم تمرینش می‌کنم ،ولی‌ نمی‌شه،

چقدر به شنیدن یه حرف پر امید احتیاج دارم.یه حرف جلو برنده ،محرک ،انرژی ساز،

از اون روز هاست که یکی‌ باید از قبل و بعد بیارتم بیرون ،خزیدم تو چرأی قبل و آرزو‌های بعد،

کاش بودی،اینجا بودی ،وای که هیچ موقع حتئ به اندازه یک سر سوزن وقتی‌ تو نعمت داشتن غرقی ،نمیفهمی که چطوری می‌شه بدون داشتنش سر کرد. مطمئنم که هیچ کس نمیفهمه و نمیتونه ارزش داشتن رو در زمان خودش درک کنه

.

بی‌ ربط:هوا این روز‌ها خیلی‌ خوبه و من مدام دارم حس می‌کنم که بدنم داره به هوای اینجا عادت میکنه.


Wednesday, September 16, 2009

نشانی‌

یه دوست دشتم وقتی‌ بچه بودم،همسایه بودیم و هم مدرسه و هم کلاس،یه خواهر داشت که اون هم سن هدیه بود واسه همین کلی‌ همه باهم همبازی بودیم.از شهر ما رفتن و دیگه هم رو ندیدیم.یه مدت نامه به هم میدادیم و نامه نگاری میکردیم،که اون هم قطع شد ،نمیدونم واسه چی‌ ،ولی‌ یادم میاد که یه بار فکر کنم نامه‌ام برگشت خورد.از اون موقع تا حالا که فکر کنم نزدیک ۱۵-۱۷ سال می‌شه بهش همیشه فکر کردم و می‌کنم.ولی‌ هیچ خبری ازش ندارم ،کلی‌ تو ایمیل آدرس‌های یاهو،جی میل ،گشتم که شاید یه اسم اشنا پیدا کنم نشد.اورکات اومد،تو اون نبود،فیس بوک اومد تو این هم نیست،شاید هم باشه، من نمیتونم پیداش کنم ،نمیدونم

اسمش ساناز بود ،و اسم خواهرش سروناز،مشهدی بودند و واسه کار پدرش اومده بودن به شهر محترم ما یه بردار کوچیک داشتن که اسمش سامان بود و درست روبروی خونه ما زندگی‌ میکردند.مامانش خیلی‌ مهربون بود و ماشینشون قهوه‌ای بود!!،موهاش لخت بود و مشکی‌ ولی‌ موهای خواهرش فرفری بود!!

این تمام نشانی‌‌های من از اون!!!!

خلاصه اگه یکی‌ رو پیدا کردید که اون هم نشانی‌ از من داشت ،نشانی‌ من رو بهش بدید


این روز‌ها تو یه غاری فرو رفتم که نمیدونم چرا ازش بیرون نمیام.