Sunday, March 1, 2009

خونه تکونی

یه رژیم سم زدایی رو از امروز شروع کردم،یه رژیم جالب که واسه خودم فعلا هیجان انگیزه ،اینکه بتونی‌ بدنت رو با مواد طبیعی سم زدایی کنی‌ و کمک کنی‌ به سلول‌هات که toxin‌ها ازشون خارج بشه و بتونی‌ کلا میزان toxin‌ها رو کم کنی‌.کمی‌ رژیم سختیه ولی‌ واسم لازمه ،این رژیم رو میگن اول بهار باید گرفت ،ولی‌ من قشنگ تو خونم وو روحم احساس نا خالصی می‌کنم.واسه همین از امروز شروع کردم.که تا اول بهار تمیز باشم،یه خورده خودم رو بتکونم

۲۱ روز تا یک ماه دیگه اینجا مینویسم که نتیجه ش چی‌ شد


Friday, February 27, 2009

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره

کاش میشد همونطور که می‌شه لباس‌ها رو باهم عوض کرد ،ذهن‌ها رو هم باهم عوض کرد،مثلا من می‌تونستم این ذهن ووو مغزم رو با یه نوزاد تازه به دنیا اومده عوض می‌کردم.اون موقع چه ذهن خالی‌ ووو پاک ووو بی‌ دغدغه ووو سفیدی داشتم،یه لکه هم رو ذهنم نداشتم،یه علامت سوال هم نبود،یه ذره استرس هم نبود.به همه لبخند میزدم،همه رو مثل هم میدیدم،رنگ ها، آدم‌ها ، اشیا، همه چیز . هیچ چیزی هیچ معنی‌ واسعم نداشت.این جمله جمله خیلی‌ مهمی:

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره.

چقدر حمیدرضا سر کلاس لندمارک این جمله رو واسه ما تکرار میکرد:

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره.

این روزها دارم این تمرین رو می‌کنم و این جمله رو تو ذهنم مدام تکرار می‌کنم.

وقتی‌ این جمله رو تکرار می‌کنم ووو از دریچه این جمله اتفاقات روزانه رو مرور می‌کنم ، آدم‌ها رو میبینم ، حرکت‌ها رو میبینم ، روابط ، اتفاقات معمول ، غیر معمول رو باهاش مرور می‌کنم میبینم که چقدر میتونه این دریچه با بقیه متفاوت باشه

ولی‌ کمی‌ اولش سخته .همش ذهنم طفره میره ووو دنبال معنی‌ میگرده، هی‌ مجبورم که دوباره بکشونمش تو این قاب که از این قاب "هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره" نگاه کنه به قضایا

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره


Wednesday, February 18, 2009

پل

یه چیزایی‌ درست پیش نمیره، یه جاهای کار داره لنگ میزانه،الان و این روز‌ها مثل آدمی‌ شدم که تو وسط حل یه برنامه چند معادل و چند به علاوه ان مجهول گیر کرده باشه،یا مثل یه آدمی‌ ‌ که تو وسط یه برهوت گیر کرده و نمیدونه کدوم راه رو ادامه بعده و هر راهی‌ که میره به راه‌های دیگه هم فکر میکنه او بودن راه‌های دیگه نمیذاره که تو همین راهی‌ که میره تمرکز کنه. امروز اینجا توفانیه دل من هم توفانیه ،یه طوفان شدید از آرامش این روز‌ها خبری نیست.بعضی‌ وقت‌ها این طوفان‌ها تو سطح که میومدی ظاهر آرامی رو نشون میداد،ولی‌ این روز‌ها شانه این طوفان رو تو ظاهر هم می‌شه دید.نمیدونم فکر می‌کنم یکی‌ از این پل‌ها از بین میلیون‌ها پلی‌ که هست و همه رو به همه و هر جا که میخوان میرسونه و ،حالا یه پولی‌ خراب شده ،حالا شاید هم یه پول فقط خراب شده باشه ولی‌ همین یکی‌ میتونه کاری کنه که هیچ کس به اونجایی‌ که می‌خواد نرسه یه لاقل دیر برسه خلاصه اینکه یه پل شکسته ،این یکی‌ رو مطمئن هستم

Friday, February 6, 2009

در خون خستگان، دل شکستگان، آرميده طوفان

مدت ها بود دنبال این دو تا اهنگ بودم . امروز متن کامل شون رو پیدا کردم .همیشه با خودم زمزمه شون می کنم و تانصفه هاش که می رسه اونجاش که می گه : توی کوه ها دارن گل گل گل افتاب رو می کارن توی اون یکی هم این قسمتش : که در خون خستگان، دل شکستگان، آرميده طوفان دیگه از اینجا به بعد دیگه بغض و گاهی هم اشک اجازه ادامه اش رو نمیده

زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها
تو ای بانگ شور افکن، تا سحر بزن، شعله تا کران‌ها

که در خون خستگان، دل شکستگان، آرميده طوفان
به آيندگان نگر، در زمان نگر، بردميده طوفان

قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را،
بشارت‌دهندگان را

که لبخند آزادی، خوشه شادی، تا سحر برويد
سرود ستاره را، موج تشنه با، آهوان بگويد

ستاره ستیزد و شب گريزد و صبح روشن آيد
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر و، سوی ميهن آيد

گرفته تمام شب، شاخه‌ای به لب، سرخ و گرده‌افشان
پرد گرده گسترد، دانه پرود، سر زند بهاران

قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را،
بشارت‌دهندگان را

که لبخند آزادی، خوشه شادی، تا سحر برويد
سرود ستاره را، موج تشنه با، آهوان بگويد





سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوها لاله‌زارن
لاله‌ها بیدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابُ می‌کارن

توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه‌اش جان جان جان
وی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان
یه جنگل ستاره داره

لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور


توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه‌اش جان جان جان
وی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان
یه جنگل ستاره داره

Wednesday, February 4, 2009

بهار

امروز یه روز افتابی خوب و گرم بود برف ها اب شده بودن و باد نسبتا گرمی می وزید و و زمین یه جورایی داشت نفس می کشید یه خورده امروز تو این هوا رفتیم راه رفتیم حال و هوای اسفند ماه خودمون رو داشت یه جورایی انگار درخت ها حالشون خوب بود و کلا طبیعت مثل بهار مانند بود
یک ماه نیم دیگه داره بهار میشه

Friday, January 30, 2009

حافظ

امروز خیلی هوس کردم یه دل سیر حافظ بخونم . اون دوره های حافظ خوانی یادش بخیر... ولی جدی خیلی دلم می خواد یه دوره کامل حافظ بخونم. یه مدت شعر هاش رو حفظ می کردم و اون شب ها با مژده دوستم هر شب حافظ می خوندیم , موقع خواب که می شد تخت هامون بهم نزدیک بود کلی حافظ می خوندیم .. اون بیشتر از من شعر هاش رو حفظ بود تازه هر موقع شیما هم می اومد پیشمون واسه اون هم می خوندیم ..
حافظ با صدای شاملو کاش نوارش رو با خودم اورده بودم عجب صدایی , مدل خوندنش هر از گاهی ادم رو یه جوری تکون میده که اشک هاش نا خوداگاه میاد .. امروز هدی که بهم گفت واسه اون پیرمرد توی کوه فال گرفتن و واسش خوندن و اشک هاش اومده چقدر دلم خواست یه نفر واسم یه فال بگیره و واسم با حال خوب بخونه .. یه فال درست حسابی

یه موضوعی که خودم خیلی راحت نیستم عنوانش کنم چون هنوز هم فکر می کنم داشتن این حس خوب نیست زیاد

تقریبا حدود یک هفته ای میشه که اینجا ننوشتم تصمیم گرفته بودم که هرروز شده یک خط هم که شده اینجا بنویسم ولی مثل اکثر تصمیم های ریز و درشتی که می گیرم فعلا که نشده
مشکل اصلی من یه موضوع خنده داره اون هم اینکه من کیبورد فارسی ندارم و اینکه اکثر وقت هام تو افیس می گذره و رو کامپیوتر اینجا هم ورد فارسی نصب نیست
بگذریم
این روز ها مخصوصا امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا من هیچ حس رقابتی نسبت به دیگران و اطرافیانم ندارم وقتی فکرش رو می کنم سال هاست که این حس رو از دست دادم
توی نگاه اول شاید به نظر خوب بیاد شاید هم نیاد ولی من فکر میکنم که داشتن این حس می تونه توی تموم کردن خیلی از پروژه های نصفه نیمه زندگیم بهم کمک کنه یا میتونه استارت خوبی باشه واسه یه کارهای جدید
نمی دونم چرا من ندارمش نمی تونه که از اول این حسه باهات نباشه که یه جایی وسط راه باید از دستش داده باشم الان که فکر می کنم میبینم که اره مثل خیلی چیزای دیگه این هم شاید جزو اون سری خصوصیت ها بود که کلی با خودم جنگیدم که نداشته باشمشون چون اون موقع اینطوری فکر می کردم که این جزو صفات انرژی گیرنده است و کهتر
الان که دارم فکر می کنم میبینم چقدر هم اون موقع ها رو خودم کار کردم که این حس رو از بین ببرم
واقعا که یه زمانی وقتی یادم میاد که ایتم هایی واسم مهم بود اون کلاس های جور واجوری که رفتم و هر کدومش فضیلت انسان بودن رو تو یه سری صفات رو داشتن و یه سری رو نداشتن می گفتن با مرور زمان و شاید ذائقه ما ها مدل کلاس ها عوض شدن و یه سری صفت ها به قبلی ها اضافه شدن حالا که دارم فکر می کنم
اینکه چقدر با خودم ور رفتم و یه دوره کاملا مطابق اونی که بهت گفته بودن برو جلو و با خودت درگیر باش یه دوره هم اون حرف ها رو ولش کن و هر طور میخوای باش باز با خودت درگیرباش در کل اینکه با خودت در گیر باش مدام و همین
حالا اینجا از اون کلاس های رنگارنگ خبری نیست و من هستم و یاد اوری هر از گاهی از اون حرف ها و ولی خود درگیری همچنان هست و هنوز اینکه داشتن کدوم صفت خوبه نداشتن کدوم فضیلت بده و اینکه تک تک لهظه هات رو با چه نوع انسان بودنی سر می کنی و اینکه تو جایگاهت در رابطه با ادم های اطرافت چیه و
اینکه انسان بودن خودم رو چطوری تعریف بکنم و انسانیت رو ..... و روز رو و به شب برسونی چقدر انرژی مثبت دادی و گرفتی.... تکلیف این انرژی ها.... اینکه تکلیف من با انرژی کیهانی و طبیعت چطوریه و رابطه من با اون ها چیه و با همدیگه و من الان کجا ی این دنیا واستادم و رابطه ام تعریفش چیه
......
این ها فقط یه ذره شونه که اینجا میریزم بیرون حال این وسط مسط ها تازگی ها یادم افتاده که چرا من چرا من با کسی سر هیچ موضوعی هیچ حس رقابتی ندارم