Wednesday, September 9, 2009

یک استعداد ناب به فروش می‌رسد

اگه کسی‌ پیدا شد که خواست استعدادی رو کشف کنه ،لطفا آدرس من رو بهش بدین،چون خودم حتا حال این رو هم ندارم که خودم آدرس بدم ،واسه همین خدا خیرتون بده ،من این گوشه تو این آفیس نشستم ،یکی‌ بیاد من رو کشف کنه.

پی نوشت:۱-رو تز‌ام کار نمیکنم چون فکر می‌کنم که باید دنبال کار بگردم،دنبال کار نمیگردم چون فکر می‌کنم که بهتره واسه دکترا اقدام کنم،واسه دکترا تا الان اقدام نکردم چون فکر می‌کنم که‌ای بابا دوباره ۴ سال و وقتی‌ شرایط درس خوندن آقای دوست رو میبینم ،وحشت می‌کنم و از دکترا گریزون.تازه اینکه قسمت خوب قضیه است ،کمی‌ افکار فانتزی رو بهش اضافه کنید ،اون موقع ببینید که تو این مغز محترم داره چی‌ می‌گذره!!

پی نوشت:۲-استاد محترم از مسافرت دارن تشریف میارن و کلی‌ ذوق زده که منتظرن نتیجه برنامه بنده رو ببینن ،غافل از اینکه اینجانب نه تنها به هیچ نتیجه‌ای هنوز نرسیدم ،بلکه عیب و ایراد تو برنامه‌ام پیدا شده و منتظر ورود مقام معظم هستم که اشکالاتم رو بپرسم.

پی نوشت؛۳-این روز‌ها خیلی درگیر هستم!!!:))این روز‌ها موبایل‌ام رو این مسنجر هست: با عرض تبریک به مناسبت شروع سال تحصیلی‌ جدید به دانشجویان ایرانی‌ مقیم دانشگاه " یادگار" برای چگونه گرفتن خط تلفن لطفا دکمه ۱ ،برای چگونه پیدا کردن اتاق به صورت مشترک دکمه ۲ ،برای خرید لپ تاپ دکمه ۳ ،برای خرید سوپر مارکت دکمه ۴ ،برای خرید وسایل شخصی‌ دکمه ۵ ،برای اشنأیی با مناطق مختلف شهر دکمه ۶،برای باز کردن حساب دکمه ۷،.... و فکر کنم حدودا تا شمارهٔ ۱۵ رفته !!:))

Monday, August 24, 2009

احوالات من

نبودم،هنوز هم نیستم،دو ماه گذشته بیشتر شبیه یه شوک بهم گذشته ،و هنوز حالتم عادی نشده.البته ظاهر عادی دارم،و به روی خودم نمیارم که تو گنگی به سر میبرم،هر چه بیشتر گنگ تر ظاهر متناقض تر.البته این یه مورد بستگی به میزان شوک داره.بعضی‌ وقت‌ها هم دیگه ظاهری نمیمونه و یه سایه میشم.مثل همین چند وقت پیش.

این مدت حرفم نمیومد که اینا بنویسم،هربار میومدم چیزی بنویسم هزار تا موضوع دیگه میومد تو ذهنم که آخرش پشیمون میشودم از نوشتن

.

خبر‌ها رو هر روز میخونم و یه نم اشکی و آهی و کمی‌ ناله و نفرین و آخرش هم مباحثه دو نفره با آقای دوست در مورد خبر‌های روز.هر موقع که میخونم روز‌های بچگی‌ و خاطرات سال‌های دور دوباره زنده می‌شه و امکان نداره که خبری نخونم از در مورد این وقایع اخیر و چهرهٔ سه نفر تو ذهنم نیاد ،سه نفری که تو سال‌های بچگی‌ و بزرگی‌ واسه هر کاری تو زندگیم مثل یه قاب عکس همینطوری ثابت تو ذهنم موندن و موندگار شدن. انگار تمام این خبر‌ها رو که میخونم یه حسی میگیرم که انگار دوباره تاریخ داره تکرار می‌شه ،واسه من که شبیه همین حس رو قبلان تجربه کرده بودم.حس جدیدی نیست فقط میزان اشک‌های بی‌ اختیارم بیشتر از قبل شده. انگار دیگه انرژی واسه حفظ ظاهر نمونده

اینجا هستم،و زندگی‌ در گذر .این چند روز یه جا به جای کوچیک داشتیم از خونه به یه جای موقتی .اولش خواستم یه خورده غور بزنم ولی‌ دیدم خیلی‌ هم غور‌ام نمیاد ،یعنی‌ خیلی‌ هم برام اهمیتی نداشت.من ،منی که مثل چسب همیشه به تمام وسایل دور و بر خودم وابسته شدید بودم و وارد شرایط جدید شدن واسم سخت بود،حالا هر جا بگن میرم و راحت جا به جا میشم. نمیدونم شاید خاصیت اینجا و این مدلی‌ زندگی‌ کردن که آدم رو عادت میده که دیگه وابسته نشه ،شاید واسه شما‌ها این مورد خاصی‌ نباشه ولی‌ واسه من که عادت کردن به هر شرایط جدید خودش یه پروژه بود تو زندگیم ،حالا سر سه سوت هر جا بگن چمدونم رو می‌بندم و میرم و انگار که اتفاقی‌ نیفتاده.همه من رو میشناختن به اینکه مثل خانوم هاویشام وسایل هزار قرن پیش زندگیم همیشه دور و بار خودم نگاه میداشتم و از جلو چشام دور نمیکردم ،حالا راحت میزارم و میرم،میام واسه خودم،آدم‌ها چه راحت عوض میشن ها!!


ولی‌ هنوز این حس وابستگی به آدم‌ها توی من مونده .اینکه آدم‌های دور و برم رو به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دست بدم.حتا ممکنه که همیشه از دور دیده باشمشون یا اون‌ها من رو از دور دیده باشن، ولی‌ یه جورایی بهشون وابسته میشم . همیشه رفتن آدم‌ها واسم سخت بوده ،وقتی‌ میشنوم یا میبینم که آدم‌های دور و برم دارن می‌رن ،دنبال زندگیشون، از پیش ما می‌رن ،یه حس تلخ گزنده بهم دست میده ،حالا حتا میتونه این آدما‌ها دور باشن یا نزدیک ،صمیمی‌ یا غیر صمیمی‌ ،فرقی‌ نمیکنه ،حس موندن و تنها شدن ،یه حس آزار دهنده .این روز‌ها یه تعدادی از بچه‌های اینجا دارن می‌رن ،دارن می‌رن پی زندگیشون و درس و سرنوشت.تو این جور موقع‌ها همش نمی‌خوام فکر کنم که اون‌ها دارن واقعا می‌رن ،وقتی‌ می‌خوام خدا حافظی کنم ،همش مثل بچه‌ها به خودم میگم که فردا میبینیشون.انگار دلم نمیخواد فکر کنم که یه آدمی‌ از مجموعه آدم هائی که باهاشون بودم و یه جورأی بهشون عادت کردم ،داره جدا می‌شه.این حس رفتن خیلی‌ من رو آزار میده،موقع رفتن هم که میرسه همون داستان تکراری ذهن، که به خودم میگم میشد زمان بهتری رو باهم بود یا تجربه‌های بهتری کرد.

خلاصه خاصیت زندگی‌ این مدلی‌ انگار داره تمام عادت‌های گذشته رو با فرم دیگه‌ای جایگزین میکنه.اینکه کدومش درست تر شاید زمان تعیین میکنه

.

دست آخر اینکه ترم دیگه باید فارغ التحصیل شم و رو دیوار جلوم روز دفاع رو نوشتم!!هنوز نمیدونم که قراره بعد از اون چکار کنم.!!کلا احساس می‌کنم کمی‌ اوضاع پیچیده است و خیلی‌ استرس دارم کلی‌ واسه خودم می‌شینم فکر می‌کنم که باید چه کار کنم و کلی‌ فکر‌های جور وا جور می‌کنم ،آخرش هم هیچ اقدامی نمیکنم و سر جام نشستم که یکی‌ بیاد با التماس به من یک پوزیشن بده!!.که هنوز نیومده !!:))ولی‌ اطمینان دارم که اگه هیچ کس ندونه که قراره چی‌ پیش بیاد ،یکی‌ میدونه ،امیوارم که خودش هم کلی‌ کمک کنه


یه سفر کوتاه دارم میرم،برگشتم سعی‌ می‌کنم همون قولی‌ رو که هزار بار شکستمش رو دوباره اجرا کنم

Thursday, July 23, 2009

ترسي ندارم

ترسي ندارم كه در وانفساي اين دوران پرتوطئه به هر تهمتي منتسب شوم.


ترسي ندارم كه به جرم مشوش كردن اذهان عمومي، متهمم كنيد ولي نمي‌توانيد منكر شويد كه من يك مادرم، نه فقط مادر «تنديس و بارانم»، مادر همه جواناني كه از سال‌هاي دور از دريچه فيلم‌هايم، مادران خود را در قالب شخصيت‌هاي «طوبا»، «گيلانه» و «فروغ»، «نرگس»، «سيما» و... ديده‌اند. مادر همه آناني كه در همه اين سال‌ها مرا به حريم خلوتشان پذيرفتند و از رنج‌ها و فريادهاي فروخورده‌شان گفتند و گفتند تا بتوانم جانمايه دردهايشان را در فيلم‌هايم تصوير كنم.


به حرمت يك عمر اعتماد همه مخاطبانم، اين حق را بر خود قائلم كه به دادخواهي مادراني كه در اين شرايط بحران زده، بي‌پناه و دست از همه جا كوتاه يا در سوگ‌ جوانان از دست رفته‌شان خاك بر سر گرفته‌اند يا حيران و وحشت‌زده به دنبال پيدا كردن ردي از جگر گوشه‌هايشان در شهر سرگردانند، اين نامه سرگشاده را بنويسم كه، هيچ قانوني، هيچ مصلحتي، هيچ سياستي نمي‌تواند توجيه اين درد بر مادران اين سرزمين باشد.
در شرايطي كه هيچ رسانه‌اي براي خبررساني واقعيت‌ها و هيچ مسوولي پاسخگوي دلهره‌هاي كشنده خانواده‌ها نيست، چگونه مي‌توان از خبر يا توهم مرگ و رنج دختران و پسران دستگير شده بر خود نلرزيد. دوربينم را چند روزي امان دهيد تا گزارشي بي‌پرده پيش رويتان بگذارم، شايد به واقع نمي‌دانيد كه زير پوست شهر چه مي‌گذرد؟

یادداشتی از رخشان بني‌اعتماد

Tuesday, July 7, 2009

روز پدر ،به تمام بابا‌های دنیا مبارک باشه

روز پدر ،به تمام بابا‌های دنیا مبارک باشه .

به تمام پدر هایی‌‌ها که هستند ،اون‌ها که نیستند ،اون‌ها که هستند ولی‌ نیستند ،اون‌ها که نیستند ولی‌ هستند ،مبارک باشه

روز پدر اون بچه‌هایی‌ که پدرشون رو میبینند ،و اون‌ها که نمیبینند ،به تمام بچه هأیی که حسش میکنند،و یا خوابش میبینند. و یا لمسش میکنند ،هم مبارک باشه.

روز پدر ،به پدر‌هایی‌ که الان پشت دیوار‌های بلند اوین و هزار جای مخوف تر از اوین هستند ،هم مبارک باشه ،به اون‌ها که هزار تا چشم منتظر نگران هر لحظه از زندگیشون هستند،به اون‌ها که هیچ نشانه‌ای از بودن یا نبودنشون موجود نیست ،به اون‌ها که اسمشون تو لیست هیچ کدوم از زندان‌های شهر نیست ،ولی‌ زندانی هستند ،به اون‌ها که هستند ،ولی‌ نیستند.مبارک باشه

به اون‌ها که نمیتونی‌ تو بغلشون جا بگیری و آغوشی واسه خودت نمیتونی‌ پیدا کنی‌ ،ولی‌ میتونی‌ حسشون کنی‌ ،به اون‌ها که نیستند ولی‌ هستند ،مبارک باشه.

به اون‌ها که خیالشون تمام لحظه‌های زندگیت رو پر کرده ،هم مبارک باشه .

مبارک باشه

Friday, June 26, 2009

حالم خوبه

حالم خوبه ،درس میخونم ،من هم دانشجو هستم مثل همهٔ جاهای دیگه دنیا ،کار می‌کنم ،خوشحالم ،زندگی‌ رو هر لحظه اش رو مزه مزه می‌کنم ،اصلا نگران نباش ،من خوبم ،گریه نمیکنم ،نگران نیستم ،دلم واسه هیچ کجا و هیچ آدمی‌ پر نمیزانه ،میدونم که تو هم خوبی‌ ،مطمئن هستم که خوشحالی‌ و کلی‌ با انرژی و شادی داری از زندگی‌ لذت می‌بری ،واسه همین خیالم ازتون راحت ,من هم اینجا اصلا تنها نیستم, من اصلا تنها نیستم ، ،نگران من نباش ،اصلا به من فکر نکن ،من اینجا خوشبختم ،فقط هر از گاهی‌ نمیتونم معنی خوشبختی‌ رو واسه یکی‌ دیگه توضیح بدم ،فقط همینطوری بدون که خوشبختم ،نمیدونم خیلی‌ وقت می‌شه که اشک هام نیومده ،اصلا شاید هم اینقدر گریه نکردم که اشک هام خشک شده ،نمیدونم ،اصلا به تلویزیون نگاه نمیکنم،اینترنت نمیرم ،خبر راجع به یه جاهای دور رو نمیخونم ،فقط هوا رو چک می‌کنم که نکنه واسه پیاده روی فردا بارون بیاد و من کمی‌ خیس بشم ،نگران نباش ،فقط سرم تو کار خودم و به هیچ کس هم کاری ندارم ،این روز‌ها وقتی‌ باهات با تلفن حرف میزنم ،احوال عروسی‌ پسر خاله و بچه دار شدن دختر دوستمون رو میپرسم ،میدونم که به جز این‌ها خبر دیگه‌ای نیست،منم بهت میگم که من اینجا کلی‌ خوش میگذرونم ،و از زندگی‌ لذت میبرم . اصلا فکر نکن که بعد صحبت با تو گریه می‌کنم ،نه به هیچ وجه،من آدم قوی هستم و این روز‌ها هر روز به قدرت خودم بیشتر پی میبرم.بذار یه چیزی رو واست اعتراف کنم،اینجا دو تا موجود هستند که هیچ وقت، هیچ وقت حتا یک لحظه, من رو تنها نمیذارن ،هیچ موقع، همیشه با من هستن و همیشه مثل سایه من رو دنبال میکنن،روز ،شب ،تو خواب ،همه جا ،همه لحظه، همه ثانیه،پس نگران من نباش ، اون‌ها مواظب من هستن ،من اون اوائل ازشون بدم میومد ،متنفر بودم ،بعد دیدم که تنفر خوب نیست ،باید باهشون جنگید و یه جوری از خودم دورشون کنم ،بعد جنگیدم ، بعد دیدم که نمیتونم پیروز بشم ،و پس کشیدم ،حالا این روز‌ها کم کم دارم باهشون کنار میام ، الان دارم بهشون خو میگیرم،پس جای نگرانی نداره اون‌ها با من هستن

،،

من نگران تو نیستم ،تو هم نگران من نباش

اینجا یه لینک میزارم ،دکلمه خسرو شکیبای ،اگه دوست داشتی گوش کن

.

Thursday, June 18, 2009

ترانه کوچک

تو کجائی؟

در گستره بی‌ مرز این جهان

تو کجائی؟

من در دورترین گستره بیمرز این جهان ایستاده ام

کنار تو

تو کجأی؟

در گستره ناپاک این جهان

تو کجائی؟

من در پاک‌ترین مقام جهان ایستاده ام

بر سبزه شور این رود بزرگ که می‌‌سراید برای تو

احمد شاملو

Tuesday, June 16, 2009

سایه

یه فکر ساده همیشه یه گوشه از ذهن من رو تو این مواقع میگیره ،اون اینکه ما چرا هیچ موقع فکر نمی‌کنیم که قراره یه روز بذاریم همه چیز و بریم ،جمع کنیم بار و بندیلمون رو همه چیز رو ول باید بکنیم و سرمون رو بذاریم زمین و دیگه بلند نشیم.اون موقع چطوری میتونیم تو این زندگی‌ کوچیک و مسخره ،این همه به آدم‌های دیگه ظلم کنیم؟،اون موقع چطوری میتونیم یکی‌ مثل خودمون رو بزنیم؟ ،بکشیم ؟شکنجه کنیم ؟،پدرش رو در بیاریم؟بیچاره ش کنیم؟ چطوری میتونیم ضجه و ناله و نفرین پشت سرمون رو تحمل کنیم؟چقدر اشک و آه چقدر درد و فلاکت سر اون بیچاره‌ها بیاریم؟

نمیدونم ،یه دوست اینجا دارم که بودیست،و اعتقاد داره که دنیای بعد مرگی وجود نداره ،اون میگه که ما معتقد هستیم که هر کاری کنیم اثر اون کار تو زندگی‌ خودمون برمیگرده و واسه همین اگه بد باشه به خودمون بر میگرده و اگه خوب باشه هم همینطوری.خوب این از اون که به اون دنیا معتقد نیست ،این‌ها که معتقدند چی‌؟ اثر کار ما کی‌ برمیگرده به خودمون؟ چه اینجا چه اونجا ،پس چرا نمیترسیم که آه آدم‌ها ما رو بگیره ؟اگه به خدا معتقدیم چرا از قهرش نمیترسیم؟ اگه نیستیم باز چرا نمیترسیم که اثرش تو زندگیمون رخنه کنه؟؟ چرا فقط این روز‌ها رو میبینیم که داریم ابراز وجود می‌کنیم؟

نمیدونم یه مساله خیلی‌ ساده است که با یه منطق دو دو تا چهار تا می‌شه بهش به آسونی فکر کرد ،نمیدونم شاید هم من خیلی‌ ابلهانه و ساده انگارانه دارم بهش فکر می‌کنم.

به قول یه نفر که خیلی‌ واسم عزیز بود میگفت که امان از وقتی‌ که آه و دل شکسته یک نفر مثل سایه دنبالت کنه.

نمیدونم فکر کنم این روز‌ها سایه خیلی‌‌ها پر از آه و ناله و ضجه باشه که مدام این بار سنگین رو دارن سنگین و سنگین تر می‌کنن و به دوش میکشن.