Thursday, September 16, 2010

Book Crossing

روزنامه *شرق*، مورخ یکشنبه 14 شهریور 1389، ش.1054، صفحه: 9، به قلم خانم مرضیه رسولی

*کتابت را جا بگذار*

جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رقتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یاخوانندگان احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند." *رول هورنباکر* نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را

Book Crossing

گذاشت؛ یعنی *کتاب در گردش *.


BookCrossing

در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" درنظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد. حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآوردهاست. در *ترک‌بوکو* – یکی از شهرهای ساحلی ترکیه – کنار دریا قدم می‌زدم کهکتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛ از خوشحالی درپوست خود نگنجیدم. در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود: "من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمدبخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب راخواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید." در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: "خواننده شماره سه درترک‌بوکو". پس تا به‌حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اطلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعه‌ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری به سایت

www.bookcrossing.com

بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است.

از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید...

(به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب) 

پ.ن. | رویکرد این کمپین مطابق ارزش های طراحی سبز و طراحی همگانی هم هست

[Green design + Universal Design]


میبینی‌ که چه ایده جالبیه!

یعنی‌ واقعا قشنگ، ،خیلی‌ قشنگ، چقدر خوب

چند ماه پیش هم یه نفر تو دانشگاه خدود دو کارتن کتاب داستان داد، که گفت بهم که بخونمشون، و بدمش به کسانی‌ که اون‌ها هم میخوان بخونن، و همینطوری به چرخه دست بدست،..

نمیدونستم که یه کار اینطوری اصلا وجود داره،

ولی‌ کلی‌ ذوق زده شدم، که چه حرکت قشنگی‌ هستش!

واقعا چه آدم‌های با چه ایده هایی، و نکته مهم اینکه، ایده‌هاشون رو عملی‌ می‌کنن، و کلی‌ تاثیر گذار


اینجا آوردمش، گفتم شاید شما‌ها هم مثل من این قضیه رو نمیدونستید، که حالا بدونید!:)

Sunday, September 12, 2010

به دنبال چیزی برای پر کردن یک خانه گرد گیری شده،... به بالاترین قیمت خریدارم...!!

تا حالا شده که یه لحظه به خودت بیأیی ، ببینی‌ که دیگه هیچ چیزی تو ذهنت نمونده که بهش باور داشته باشی‌، بعد هی‌ دنبال این بگردی که اون ته مه‌‌ها دنبال یه چیزی بگردی که بهش تکیه کنی‌ و ایمان داشته باشی‌، ولی‌ چیزی پیدا نمیکنی‌، اگه اون روز‌ها به این مقولات فکر میکنی‌، روز هایی باشه که تو منحنی سینوسی رو اون آاپ ش باشی‌، و پر انرژی، با خودت میگی‌ که خوب، من خودم هستم، این رو که میدونم، و باورش دارم، پس می‌تونم،... میری جلو...

ولی‌ امون از وقتی‌ که تو اون روز هایی باشی‌ که اون پأیین منحنی قرار داری، شل، بی‌ انرژی و پأیین،بی‌ اعتماد به نفس،

حالا وقتی‌ که رجوع میکنی‌ تو خودت و میبینی‌ که هیچ چیزی نمونده که بهش بچسبی، باورش داشته باشی‌، و شاید یه کور سویی از یه باور‌های قدیمی‌ هنوز اون ته ذهنت داره سؤ سؤ میزنه، ولی‌ جلوش کلی‌ علامت سوال ریخته که نکنه، نباشه؟ نکنه..؟ نکنه...؟ ولی‌ با این وجود میگی‌ که نه هست، ولی‌ صد در صد مطمئن نیستی‌، اون موقع چقدر حالت بد می‌شه،

که وای، خودت که هیچی‌، اوضاعت درام ، اون بالا‌ها هم که خبری نیست، و جایی و کسی‌ و چیزی و ... نیست که بهش باور داشته باشی‌ که اون بهت انرژی بده، اون موقع چه احساسی‌ داری؟؟

یه زمانی‌ که شک کردن هام شروع شد، و شروع کردم به تمام باور‌های قدیمیم، یه علامت سوال گذشتم جلو شون، و شروع کردن به بالا و پأیینشون بدون پیش زمینه ذهنی‌ نگاه کردم و خوشحال از اینکه به خودم اجازه دادم که شک کنم، حتا به اون چیز هایی که می‌ترسیدم شک کنم،

اون موقع‌ها از لایه‌های بیرونی شروع میکنی‌ و کم کم هی‌ غربال میکنی‌، تکلیف یه سری چیزا زود معلوم می‌شه، یا شاید هم زود نه، ولی‌ در گذر زمان روشن می‌شه برات، و هی‌ از تعداد بت هایی که ساخته بودی، یا شاید هم کلمه بت خوب نباشه، باید بگم از تعداد نماد‌های باورت هی‌ کم و کمتر میشه . اون موقع‌ها تو خوشحالی‌ که داری یه گرد گیری حسابی‌ ذهنت و اون گوش موشه‌های ذهنت رو میکنی‌،

بعد کم کم میرسی‌ به یه قسمت‌های کمی‌ سخت تر، اونجا‌ها که تمام بنیان زهنیت رو رو اون‌ها پایه گذاری کردی، بعد می‌ترسی‌ که شک کنی‌ یا نکنی‌.؟؟ و حتا وقتی‌ علامت سوال رو با ترس و لرز میذاری جلوشون، هی‌ به خودت ندا میدی که حالا بهش فکر نکن، بذار بعدا. و هی‌ به زمان میسپاریش..

بعد یه قسمت از ذهنت دلیل و برهان پشت سر هم میاره که نه به چسب به همون باور ها، یه دلیل بزرگش ترس از دست دادن اون باور، اینکه یه لحظه رو تجسم کنی‌ که اون که همیشه بوده، حالا نیست، یعنی‌ نیست،

تا این رو تصور میکنی‌، بدو بدو میرو میچسبی بهش، ولی‌ یه خورده دیگه اون یکی‌ قسمت ذهنت، میگه خوب این که نشد، تحلیل درست، حالا شروع میکنه اون هم دلیل و برهان میاره،...

و تو در گیر این جدال ذهنی‌...

آخرش ممکنه که اون باور از بین نره، ولی‌ قدرتش واسه تو کمرنگ می‌شه، دیگه تو، تو یه جاهایی که کم میاری، نمیتونی‌ صد در صد بهش اعتماد کنی‌ و این فاصله هی‌ زیاد و زیاد تر می‌شه، بعد این می‌شه که تو چشمات رو باز میکنی‌، میبینی‌ که تو فکر میکنی که به خیلی‌ چیزا باور داری، ولی‌ نداری،....

اون موقع‌ها که این شروع به خونه تکونی کردم،فکر نمیکردم، یه روزی بیاد که برگردم ببینم که خوب کم کم دیگه ضریحی نمونده که بهش دخیلم رو ببندم ....

Tuesday, September 7, 2010

Women are not the problem, they are the solution!

به این لینک اگه میتونید نگاه کنید.

منظورم اینه که اگه میتونید بازش کنید، لطفا نگاه کنید.

تو یه کنفرانسی بودم، اینقدر آدم‌های جالب و خلاق و آدم حسابی‌ دیدم، که اصلا کلی‌ وقت بودم کم از این آدم‌ها دیده بودم، واقعا اینکه میگن تحت تاثیر جدی جدی قرار گرفتن از شخصیت آدم‌های اطراف، واقعا من تحت تاثیر قرار گرفتم.

احساس کردم که خوب من کیم؟

یعنی‌ من هم یکی‌ مثل اونها با همون انرژی و شاید پتانسیل اولیه ،

ولی‌ خوب اون‌ها واقعا قابل تقدیر بودن و کلی‌ به نظرم آدم هیی بودن که از همه قابلیت‌هاشون و توانایی شون استفاده کرده بودن.

یکی‌ اومده بود، رفته بود تو هند، تو یه روستأیی، واسه بچه ها، اونها که زیر ۱۳-۱۴ سال بودن، یک برنامه ریزی به شدت جالب کرده بود، که وقتشون رو به جای اینکه تو کوچه و خیابون و تو خاک بعضی‌ و ...تلف کنن، بیان این کار رو بکنن:

اومده بود، تو میدون روستا، به صورت یه میدون گاهی، دور تا دور کامپیوتر چیده بود، تو یه ارتفأیی که بچه‌ها قدّشون برسه، در واقع یه سری مانیتور با یه سری برنامه‌های ثابت روی هر کامپیوتر، از بعضی‌ گرفته تا یه سری برنامه‌های کامپیوتری که بچه‌ها می‌تونن باهاش کار کنن، بعد گذاشته بود،که بچه‌ها بیان با این دستگاه‌ها کار کنن، بازی کنن، و یاد بگیرن کامپیوتر رو.،

تنها مصرف اون هم برق بود، که اون هم خیلی‌ کم مصرف داره کامپیوتر ها..

بعد یه گزارش مستند آورده بود، که نشون میداد بچه‌ها تو صفف بودن ،هر روز تو صفف میرفتن می‌‌ایستادن دم این کامپیوتر‌ها شروع میکردن به بازی کردن و کار با کامپیوتر، و نکته با مزه اینجا بود که همه این کامپیوتر‌ها یه شلتر داشت که ارتفاع این سقف ماکزیمم تا حدود یه بچه ۱۲-۱۳ ساله میشد، اینطوری این باعث میشد که بزرگتر‌ها نتونن بیان اونجا و با جای بچه‌ها بازی کنن یا اجازه ندان که بچه‌ها بازی کنن، ..

بعد میگفت که تو این روستا با همین کار خیلی‌ ساده ، کلی‌ از بچه‌های روستا ترغیب شدن که کامپیوتر یاد بگیرن یا بعد به خاطره اینکه بتونن با برنامه هاش کار کنن، به درس و مشقشون علاقه‌ بیشتری نشون بدن و تشویق بشن که مدرسه رو ادامه بدن و کلا ذهن شون فعالیت بیشتری انجام بده،


یکی‌ دیگه بود، رفته بود، تو روستا‌های دور افتاده تو یه کشور افریقأی، اومده بود، شروع کرده بود، به چند تا از دختر‌های اون روستا به صورت مداوم کتاب خود آموز داده بود، و به ازای اون وقتی‌ که دختر‌ها میذاشتن که کتاب بخونن، به خانواده شون پول داده بود که یعنی‌ انگار که دخترشون داره کار میکنه، ولی‌ این کار ،فقط خوندن کتاب بود، ..بعد کم کم که سواد یاد گرفته بودن، اومده بود، کتاب‌های ساده در زمینه بهداشت و مراقبت از خانواده و بهداشت شخصی‌ و مسائل جنسی‌ و اینها رو داده بود، گفته بود که حالا شما‌ها برید به چند تا دیگه یاد بدید، و در قبالش یه کمک کوچیکی همین منوال به خانواده بقیه کرده بود، ائک بزارن دخترشون این وقت رو بذاره و اطلاعاتش بره بالا،

میگه آمار داد که تو یه یه زمان خیلی‌ کمی‌ سطح بهداشت تمام خانواده‌های اون روستا چند در صد رشد خیلی‌ خوبی‌ کرده بوده، یعنی‌ با همین چند نفر اون هم زنان اون روستا..

یعنی‌ کلا مجنون شدم وقتی‌ اون گزارش‌ها رو میدیدم، و اون آدم‌ها رو ،که با یه حرکت خیلی‌ ساده و بنیادی ، کلی در حد وحشتناک بالایی، یه تاثیر خیلی‌ خیلی‌ زیادی میزارن رو یه گروهی از جامعه و اینقدر می‌تونن تحول ایجاد کنن.

واقعا آفرین، من وقتی‌ اون‌ها رو میدیدم، کلا اشّک هام همینطوری نا‌ خود آگاه می‌اومد، اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم.

یه گزارش رو به صورت تیپیکال نشون دادن، و اینکه مقایسه کردن که اگه یه دختری رو تو یه منطقه محرومی بهش سود یاد بدیم، چی‌ می‌شه، یا اینکه همون پول رو به پدر خانواده بدیم؟؟

بعد موازی نشون میداد که خوب این دختر اگه سود یاد بگیره ، قدم بعدی این رو انجام میده، بعد این رو انجام میده، بعد اینرو ،... و یهو میدیدی که یه تاثیر خیلی‌ زیادی یه گروهی از اطرافیانش رو میتونه تاثیر زیادی بذاره،

و به صورت موازی اگه همون پول رو به پدر خانواده بدیم، قدم بعدی چی‌ می‌شه، بعد چی‌ می‌شه، بعد چی‌ می‌شه،،، و آخرش شاید همون خود همون چند نفر هم از سوده این پول نتوننا استفاده طولانی‌ مدت بکنن و میتونه خیلی‌ زود از بین بره.

القصه:خواستم بگم که کلی‌ آدم‌های خلاق دور و بره ما هست و کلی‌ خوش بحالشون و امیدوارم که من هم یه روزی یه کاری بکنم!


Wednesday, September 1, 2010

هزار و نود و پنج روز

۳ سال پیش امروز من وارد کانادا شدم. ،یعنی‌ به همین راحتی‌ ۳ سال گذشت. البته نه به همین راحتی‌، منظورم به یه چشم به هم زدن.

البته باز هم هین چشم به هم زدن هم نبود، بعضی‌ از روز هاش و لحظه هاش به اندازه یه ۱۰ سالی‌ از من انرژی گرفت، بعضی‌ از روز هاش اینقدر سخت بود که می‌تونم بگم این مدلی‌ ش رو تا به حال در عمرم تجربه نکرده بودم، و بعضی‌ روز هاش هم پر از شادی بود و هیجان.

خیلی‌ زیاد تجربه کردم، خیلی‌ زیاد عوض شدم، خیلی‌ زیاد قضاوت هام تغییر کرد، خیلی‌ زیاد ، خیلی‌ زیاد،...

خودم رو بیشتر شناختم، اینکه تو شرایط مختلفی‌ رو که تا اون موقع تجربه آاش نکرده بودم، واکنش هام رو دیدم، و اینکه تا وقتی‌ شرایط مختلفی‌ رو تجربه نکردی، نمیتونی‌ پیش بینی‌ حرکات و واکنش‌های خودت رو تشخیص بدی یا پیش بینی‌ کنی‌، تا وقتی‌ که تو اون شرایط قرار بگیری.

و تو اینجا خیلی‌ واسه من اتفاق هایی افتاد که تا به حال وقتی‌ تو ایران بودم تجربه آاش نکرده بودم، واسه همین ،فرصت بیشتری به آدم دست میده که خودش رو بیشتر بشناسه.

واسه همین با وجود اینکه کلی‌ ممکنه شرایط جدیدی باشه برات، ولی‌ من خوشحالم که بیشتر تجربه کردم و می‌کنم، بیشتر آدم‌های جدید میبینم ، بیشتر دوست پیدا می‌کنم و کردم، بیشتر دیدم، بیشتر خودم رو تو شرایط‌های جدید پیدا کردم، بیشتر فکر کردم، بیشتر ..بیشتر...

ولی‌ خوب به ازای این همه بیشتر و بیشتر ها، یه طرف دیگه ماجرا هم هست ، که تو اون طرف همه کمتر و کمتر ها قرار میگیره

....................................

از کمتر‌ها الان نمی‌نویسم، چون نمی‌خوام بگم،

خوب هر چیزی یه بهائی داره، بهای پیدا کردن این همه تجربه ، هم باید پرداخت دیگه..

البته من الان نمیتونم بگم که این معامله سود آوری هستش یا نه، و آیا ارزشش رو داره یا نه.شاید بعدا بتونم قضاوت منصفانه تری بکنم.......................

Thursday, August 26, 2010

Precius

چند روز پیش فیلم Precius رو دیدم،

البته میدونم که ممکنه که شما ۱۰۰ سال پیش این رو دیده باشید، ولی‌ خوب من تازگی‌ها دیدم.!!!!!:)

خیلی‌ خوب بود. اگه ندیدینش، حتما برید و ببینیدش،

خیلی‌ فیلم قشنگی‌ بود.

چقدر بازیهاشون رو دوست داشتم، بازیگر نقش اولش، واقعا عالی‌ بازی میکنه، یعنی‌ خیلی‌ محشر بازی میکنه، کاندیدای اسکار هم شد،

بازیگر نقش دوم زنش هم که اسکار گرفت،

داستان فیلم خیلی‌ داستان قابل لمسی هستش، و نمونه آاش خیلی‌ دور و بر زیاده، یعنی‌ میخوام بگم تو فضای فانتزی سیر نمیکنه.

عاشق اون کلاس و همکلاسی هاش شدم، و چقدر معلمشون رو دوست داشتم ..

دلم نمیخواد داستان رو اینجا بگم، که شاید اگه ندیدین، فیلم رو برین و ببینید،

دوستش داشتم زیاد.

Tuesday, August 24, 2010

تصور کن

چقدر تکنولوژی خوبه،چقدر اینترنت خوبه،..

چقدر وبلاگ و وب سایت و وب نوشت و سایت مجازی و .... خوبه

چقدر فیس بوک و تویتر و .. خوبه

عکس‌های شیر شده تو فیس بوک رو میبینم، خبر‌های لحظه به لحظه هر کدومشون رو تو تمام سایت‌ها مینویسن، البته نه هر کدومشون، یه تعدادشون رو، اینکه هر زندونی سیاسی که میره زندون یا میاد، مرخصی، کلی‌ عکس و خبر و پیشواز و بدرقه..... اینکه هر موقع هستن یا نیستن ازشون یاد می‌شه، یه جوری واسه همه مخاطبان یاد آوری می‌شه که هنوز اون‌ها در بند هستن و باید که یادمون باشه که هستن و ازشون دفاع کنیم و .... کلی‌ از این حرکت‌های پیش رو و ساپورتیو ...

هر موقع ازشون خبری نمی‌شه، کلی‌ پیگیری و پیغام و نامه و مصاحبه با خبر گذاری داخلی‌ و خارجی‌....

اینکه هر کسی‌ رو که میخوان واسش حکم بدن، قبلش کلی‌ حرکت‌های پیگیرانه و نامه و پیغام به دادستان و تلاش برای برقراری ارتباط با قاضی و قوه قضائیه که تلاش کنن که


خیلی‌ خوبه، خیلی‌ خوبه،... و باید کلی‌ هم خبر رسانی بیشتر باشه، و بیشتر پیگیری بشه، از طرف همه

و این رو میدونم که با تمام این کار‌ها ،خیلی‌ خیلی‌ خیلی‌ زیاد راه طولانی‌ هست تا رسیدن به حق و ...

می‌شه گفت یه مسیر سخت و وحشتناک سخت جلو روی همه اون هاست که دارن واسه آزادی اون‌ها رسیدن به حقشون تلاش میکنین

حرفم سر این قسمت ماجرا نیست، یعنی‌ حرفم سر این نیست که حالا این حرکت‌ها نتیجه ش چیه،یا اصلا این هر کات کم هست یا زیاد، حرفم اصلا روی یه موضوع دیگه است

حرفم اینه...

کاش اون سال‌های بین ۶۰ تا ۷۰ هم فیس بوک، بود، کاش وبلاگ بود، کاش میشد ،هر خبری رو تو لحظه گذاشت رو سایت‌ها و همه ازش با خبر می‌شدن.کاش میشد اگه کسی‌ رو گرفتن و بردن، یه جایی نوشت، یه جایی خبر رو رسوند، به یه کسی‌ گفت که اون به بقیه برسونه،

کاش میشد وقتی‌ دارن یواشکی همسایه ت رو میبرن زندون، بعد بدون هیچ حکمی زیر تیغ اعدام، میتونستی تو یه لحظه بذاری خبر رو روی اینترنت، شاید یه مکثی یا تاخیر تو حکمش میشد، شاید میشد اینطوری حداقل جون یه عده شون رو نجات داد، یا کمکی‌ کرد که ساپورتشون کرد، خلاصه یه حرکتی مثل الان واسه هر کدومشون میشد کرد.

یعنی‌ اگه بویی

یا اینکه وقتی‌ خونه به خونه میومدن خونه‌ها رو میگشتن، جوون خونه رو میگرفتن، کتاب‌های خونه رو میبردن، و دیگه اثری از اون جوون نمی‌شد،

میشد یه خبری بدی، یه جایی بنویسی‌، تو وب لاگت بنویسی‌،، بالاترین بود، ، شاید میشد یه کاری کرد براشون، حتا با یه حرکت کوچیک اینطوری...

به نظرت اگه اینترنت بود،این همه فاجعه که اتفاق افتاده، همینطوری پیش میرفت؟؟

به نظرت اگه اولین موردش میرفت رو فیس بوک، وب سایت و خبر گذاری داخلی و خارجی‌ ،اون داستان‌ها همچنان ادامه میتونست پیدا کنه؟؟؟

کاش وقتی‌ اون اتاقات وحشتناک تو اون روز‌های سخت سال‌های ۶۰ اتفاق می‌افتاد ،همه تو هر لحظه میتونستند بفهمن، شاید با همین حرکت‌های کوچیک و بزرگی‌ که همین آدم‌ها با شیر کردن یه خبر به هم دیگه اطلاع میدان، شاید میشد جلوی یه سری از اون همه فاجعه که اتفاق افتاده رو گرفت.

مگه اون‌ها کی‌ بودن که تو زندون بودن اون روز ها؟ دقیقا به همین دلایلی که الان خیلی‌‌ها تو زندون هستن، و اون‌ها خیلی‌ راحت بدون هیچ دادگاهی‌، بدون هیچ وکیلی ،و بدون هیچ حکمی،بدون هیچ دیداری، بدون هیچ ... ذرّه‌ای حق دفاع از خودشون، رفتن زیر تیغه شکنجه، اعدام و تیربارون

وچند ماه بعد، حتا جنازه‌ای در کار نبود، فقط کاغذی یا تلفنی، یا خبری دم در، که بدونید که این سرنوشت بچه دردانه شما بوده.

و هیچ کس از اون اهالی شهر و روستا به جز اطرافیان نفهمیدن که چی‌ شد، چه اتفاقی افتاد، و در گذار سالیان، در گوشی به هم خبر دادن...

Sunday, August 22, 2010

خانواده ما به حمایت احتیاج نداره

لایحه حمایت خانواده سه شنبه دوباره تو صحن مجلس قراره که بررسی بشه.این همون لایحه‌ای که دو سال پیش این همه سر و صدا بر پا کرد و اون همه کمپین واسش بر پا کردن، و کلی‌ مصاحبه و جنجال و حرف و حدیث و نزدیک مجلس حتا تحصن کردن. اون موقع آقایون واسه یه مدت اون رو از روی دستور کار کنار بردن، و حالا دوباره آوردن تو دستور کار....

حالا که این همه فعال زن یا تو زندون هستن، یا مجبور به مهاجرت اجباری شدن، یا کلی‌ تهدید شدن، حالا نمیدونم چه اتفاقی‌ قرار بیفته...

حالا اگه خانوم‌ها نخوان که این آقایون از خانواده و زنان به این روش وحشتناک عقبگرد و کاملا برعکسی ، حمایت کنن، باید کی‌ رو ببینن؟

من چند تا لینک میزارم اینجا، اگه دوست داشتین بخونین:

متن لایحه

متن بیانیه اعتراضی که اگه دوست دارین امضا کنید

** ما دیگه از حمایت بینظیر شما (منظورم دولت مطبوع) کاملا لهٔ شدیم، دیگه جون من بیشتر از این ما رو حمایت نکنید!!، بابا ما نمیخوایم که شما از ما حمایت کنید، باید کی‌ رو ببینیم؟؟