Wednesday, April 1, 2009

آفتاب

چقدر وجود آفتاب من به من احساس خوبی‌ میده،چقدر این آفتاب رو من دوست دارم،حالا که اینجا هستم ،میفهمم که یه روز آفتابی چقدر میتونه به آدم انرژی بعده،چقدر میتونه شادش کنه،به زندگی‌ امیدورأش کنه ،قشگ روزش رو بسازه.اینجا معنی‌ خیلی‌ چیزا رو کم کم دارم میفهمم،وقتی‌ یه چیزأی تو زندگیت همیشه باشن ،وجود اونها رو در واقع ارزش وجودی اونها رو نمیتونی‌ کامل درک کنی‌،ولی‌ وقتی‌ از دستشون میدی یا کمتر تو زندگیت میبینیشون،اون موقع میفهمی شاید بتونی‌ بفهمی که چقدر از زندگیت مدیون اون‌ها بوده.داشتم در مورد آفتاب می‌گفتم.این روز‌ها وقتی‌ میبینمش یه حس خاص زیر پوستم حس می‌کنم،با وجود همه خستگی‌ هأیی که این روز‌ها دارم،وقتی‌ میبینمش کلی‌ انرژی میگیرم.وقتی‌ بیشتر فکر می‌کنم میبیینم که بعضی‌ چیزها دیگه مثل آفتاب نیستن که امیدوار باشم که که اگه امروز نمیبینمش یه فردأیی هست که ببینمش.کاش میشد که همهٔ اون چیز‌ها که تو زندگی‌ از دست آدم می‌رن ،یه روزی ،یه امیدی باشه واسه برگشتشون.بگذریم،آفتاب این روز‌ها زندگی‌ من رو میسازه ،قشنگ شعر خوندنم میگیره اوا وقتی‌ راه میرم با خودم شروع می‌کنم زیر لب شعر خوندن.

امیدوارم که آفتاب زندگی‌ همه همیشه بتابه،درخشان باشه و گرماش همه دلها رو گرم اوا پر انرژی نگاه داره.امیدوارم که جلوی این آفتاب هیچ موقع ابری پیدا نشه اوا هیچ تاریکی‌ واسه هیچ کس نباشه.این دعا رو از ته دل می‌کنم.واسه همه.باور کنید

یه کم غیر واقعی‌ و ادبی‌ شد،ولی‌ این حس واقعی‌ من بود که اینجا نوشتم


Tuesday, March 10, 2009

آرزوهایی که نو می شن

آرزوهام رو نوشته بودم زده بودم به دیوار افیس ،یه سریش آرزوهای کوتاه مدت مربوط به امسالم بود و یه سریش بلند مدت،یه سریش آرزوهای خود خودم ،یه سریش آرزوهای دیگرون که بهم گفته بودن که دلشون می‌خواد بر آورده بشه اوو من هم نوشته بودمشون و زده بودم روبروم.هر روز و همیشه نگاهشون می‌کردم.از طرفی‌ کلی‌ خوشحال بودم که بلند بلند آرزوهام رو نوشتم و خیلی‌ واضح بدون اینکه تو دفتر شخصی‌ بنویسم خیلی‌ واضح زدمشون رو دیوار ،آخه خوب تو افیس ما کسی‌ به غیر از من فارسی‌ نمیدونه پس هر چی‌ هم بنویسم کسی‌ متوجه نمی‌شه که این میتونه یه آرزوی کاملا شخصی‌ه من باشه که رو دیوار در انظار عمومی نوشته شده.واسه خودم از اینکه تونسته بودم فکرهام رو رو دیوار بیارم اوونگران دیده شدنش توسط دیگرون نباشم یه جور خیال راحت میاورد .تو اون طوفان چند روز ه قبل نمیدونم که چه اتفاقی‌ افتاده بود که صبح اومدم دیدم آرزوهام رو باد برده ،واقعا باد برده بودشون و یه سریشون رو هم آبه بارون از سقف ریخته بود و مچاله شده بودن.کلی‌ یه جوری شدم.کلی‌ از شعر‌های مورد علاقه هم هم که هر وقت حالی‌ بهم دست میداد مینوشتم هم باد با خودش برد.حالا باید واسه ساله جدید دوباره لیست آرزوهام رو بنویسم.اوو اون هأیکه بر آورده نشده رو دوباره رو نویسی کنم.چیزی به عید نمونده , همش فکر کنم ۱۰ روز. خیلی‌ دلم می‌خواد که امسال بوی شیرینی‌ دم عید از خونمون بیاد بیرون ،بوی تمیزی خونه و خیسی و نم فرش و بوی خاک و آب که باهم مخلوط شدن و اینها .دلم می‌خواد قشنگ عید بگیرم،خودم خودم رو مجبور کنم با وجود اینکه حال و هوای عید هنوز تو سرم نیست خودم رو مقید کنم مدلم عید بشه،مثل مامان‌ها و بابا‌ها که تو تمام مدت زندگیم حتا تو سال هائی که مصیبت‌های زیادی تو اون سال داشتیم اوون ها سیاه پوش بودن ،ولی‌ همه یه‌ جو خونه رو بوی عید بهش میدادن،میدونم که وقت هائی بوده که خودشون تو دلشون عید نداشتن ولی‌ همیشه این حال و هوا رو به همه چیز تزریق میکردن.شیرینی‌ میپختن ،تمیز میکردن ، گل میکاشتن ،گلدون میخریدن ، تو رو مجبور میکردن که همه رسم‌ها رو قدم به قدم اجرا کنی‌ ،گندم بگیری دستت دم سال تحویل،به آینه نگاه کنی‌, به شمع های روشن, دعا کنی‌, لباس نو بپوشی‌, سبزی تازه بخری و بیایی تو خونه دم سال تحویل, کلی‌ چیزا دیگه که هر کدوم داستان خودش رو داره ،از غذا هم که جای خودش داره که هر وعده چی‌ بخوری اوو دلیلش رو هم همیشه سر سفره میگفتن، من این روز‌ها فکر میکنم ،حالا که خودم اینجا هستم بایدخودم رو هل بدم که واسه زندگی خودمون و خونمون واسه دل خودم ,دل اون, واسه دل همه ادمای دیگه, واسه زندگی, واسه بهار, واسه همون ارزوهای رو دیوار, واسه دل همه اون ها که دل دارن, سعی کنم که امسال چه حالش باشه چه نباشه چه کار و درس باشه چه نباشه و با هر موضوع دیگه چه باشه چه نباشه عید بگیرم.فعلا باید یه فکری واسه این ارزوهای مچاله شده و باد برده بکنم.

Sunday, March 1, 2009

خونه تکونی

یه رژیم سم زدایی رو از امروز شروع کردم،یه رژیم جالب که واسه خودم فعلا هیجان انگیزه ،اینکه بتونی‌ بدنت رو با مواد طبیعی سم زدایی کنی‌ و کمک کنی‌ به سلول‌هات که toxin‌ها ازشون خارج بشه و بتونی‌ کلا میزان toxin‌ها رو کم کنی‌.کمی‌ رژیم سختیه ولی‌ واسم لازمه ،این رژیم رو میگن اول بهار باید گرفت ،ولی‌ من قشنگ تو خونم وو روحم احساس نا خالصی می‌کنم.واسه همین از امروز شروع کردم.که تا اول بهار تمیز باشم،یه خورده خودم رو بتکونم

۲۱ روز تا یک ماه دیگه اینجا مینویسم که نتیجه ش چی‌ شد


Friday, February 27, 2009

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره

کاش میشد همونطور که می‌شه لباس‌ها رو باهم عوض کرد ،ذهن‌ها رو هم باهم عوض کرد،مثلا من می‌تونستم این ذهن ووو مغزم رو با یه نوزاد تازه به دنیا اومده عوض می‌کردم.اون موقع چه ذهن خالی‌ ووو پاک ووو بی‌ دغدغه ووو سفیدی داشتم،یه لکه هم رو ذهنم نداشتم،یه علامت سوال هم نبود،یه ذره استرس هم نبود.به همه لبخند میزدم،همه رو مثل هم میدیدم،رنگ ها، آدم‌ها ، اشیا، همه چیز . هیچ چیزی هیچ معنی‌ واسعم نداشت.این جمله جمله خیلی‌ مهمی:

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره.

چقدر حمیدرضا سر کلاس لندمارک این جمله رو واسه ما تکرار میکرد:

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره.

این روزها دارم این تمرین رو می‌کنم و این جمله رو تو ذهنم مدام تکرار می‌کنم.

وقتی‌ این جمله رو تکرار می‌کنم ووو از دریچه این جمله اتفاقات روزانه رو مرور می‌کنم ، آدم‌ها رو میبینم ، حرکت‌ها رو میبینم ، روابط ، اتفاقات معمول ، غیر معمول رو باهاش مرور می‌کنم میبینم که چقدر میتونه این دریچه با بقیه متفاوت باشه

ولی‌ کمی‌ اولش سخته .همش ذهنم طفره میره ووو دنبال معنی‌ میگرده، هی‌ مجبورم که دوباره بکشونمش تو این قاب که از این قاب "هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره" نگاه کنه به قضایا

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره

هیچ چیزی هیچ معنی‌ نداره


Wednesday, February 18, 2009

پل

یه چیزایی‌ درست پیش نمیره، یه جاهای کار داره لنگ میزانه،الان و این روز‌ها مثل آدمی‌ شدم که تو وسط حل یه برنامه چند معادل و چند به علاوه ان مجهول گیر کرده باشه،یا مثل یه آدمی‌ ‌ که تو وسط یه برهوت گیر کرده و نمیدونه کدوم راه رو ادامه بعده و هر راهی‌ که میره به راه‌های دیگه هم فکر میکنه او بودن راه‌های دیگه نمیذاره که تو همین راهی‌ که میره تمرکز کنه. امروز اینجا توفانیه دل من هم توفانیه ،یه طوفان شدید از آرامش این روز‌ها خبری نیست.بعضی‌ وقت‌ها این طوفان‌ها تو سطح که میومدی ظاهر آرامی رو نشون میداد،ولی‌ این روز‌ها شانه این طوفان رو تو ظاهر هم می‌شه دید.نمیدونم فکر می‌کنم یکی‌ از این پل‌ها از بین میلیون‌ها پلی‌ که هست و همه رو به همه و هر جا که میخوان میرسونه و ،حالا یه پولی‌ خراب شده ،حالا شاید هم یه پول فقط خراب شده باشه ولی‌ همین یکی‌ میتونه کاری کنه که هیچ کس به اونجایی‌ که می‌خواد نرسه یه لاقل دیر برسه خلاصه اینکه یه پل شکسته ،این یکی‌ رو مطمئن هستم

Friday, February 6, 2009

در خون خستگان، دل شکستگان، آرميده طوفان

مدت ها بود دنبال این دو تا اهنگ بودم . امروز متن کامل شون رو پیدا کردم .همیشه با خودم زمزمه شون می کنم و تانصفه هاش که می رسه اونجاش که می گه : توی کوه ها دارن گل گل گل افتاب رو می کارن توی اون یکی هم این قسمتش : که در خون خستگان، دل شکستگان، آرميده طوفان دیگه از اینجا به بعد دیگه بغض و گاهی هم اشک اجازه ادامه اش رو نمیده

زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها
تو ای بانگ شور افکن، تا سحر بزن، شعله تا کران‌ها

که در خون خستگان، دل شکستگان، آرميده طوفان
به آيندگان نگر، در زمان نگر، بردميده طوفان

قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را،
بشارت‌دهندگان را

که لبخند آزادی، خوشه شادی، تا سحر برويد
سرود ستاره را، موج تشنه با، آهوان بگويد

ستاره ستیزد و شب گريزد و صبح روشن آيد
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر و، سوی ميهن آيد

گرفته تمام شب، شاخه‌ای به لب، سرخ و گرده‌افشان
پرد گرده گسترد، دانه پرود، سر زند بهاران

قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را،
بشارت‌دهندگان را

که لبخند آزادی، خوشه شادی، تا سحر برويد
سرود ستاره را، موج تشنه با، آهوان بگويد





سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوها لاله‌زارن
لاله‌ها بیدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابُ می‌کارن

توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه‌اش جان جان جان
وی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان
یه جنگل ستاره داره

لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور


توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه‌اش جان جان جان
وی سینه‌اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره جان جان
یه جنگل ستاره داره

Wednesday, February 4, 2009

بهار

امروز یه روز افتابی خوب و گرم بود برف ها اب شده بودن و باد نسبتا گرمی می وزید و و زمین یه جورایی داشت نفس می کشید یه خورده امروز تو این هوا رفتیم راه رفتیم حال و هوای اسفند ماه خودمون رو داشت یه جورایی انگار درخت ها حالشون خوب بود و کلا طبیعت مثل بهار مانند بود
یک ماه نیم دیگه داره بهار میشه